تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

۲ مطلب با موضوع «نقد» ثبت شده است

سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۱ ق.ظ

"سه خواهر" و "فریادها و نجواها"

یادداشتی بر بینامتنیت نمایشنامه "سه خواهر" چخوف و فیلم "فریادها و نجواهای" برگمن

 

یک - Reviews:

* سه خواهر: ماجرا در یک شهرستان اتفاق می افتد. ماشا، ایرنا و اولگا شخصیت های اصلی نمایشنامه اند که پیرنگ اثر بر مبنای خواست ها و نیازهای آنان شکل گرفته است. آنان پیوسته درباره عزیمتشان به مسکو و رهایی از وضعیت نابسمان کنونی حرف می زنند، اما در نهایت به خواست خود را عمل نمی کنند.

* فریادها و نجواها: در خانه باغی بزرگ، با درونی سرخ و حیاطی سبز، زنی میانسال به نام اگنس با سرطان دست و پنجه نرم می کند. او دچار رنجی مدام است و مرگ را انتظار می کشد. خواهرانش ماریا، کارین و کنیزشان آنا از او مراقبت می کنند. در طول فیلم، با رویاها و گذشته هر یک از آن ها آشنا می شویم.

 

دو:
در تاریخ درام، چخوف اولین نویسنده ای است که مبنای پیرنگ را از سیر اتفاقات و کنش های متوالی شخصیت ها تغییر داده و به کند و کاو ذهن شخصیت ها می پردازد. نمایشنامه "سه خواهر" مثال گویایی است. در سراسر نمایشنامه با شخصیت هایی مواجه ایم که پیوسته یا در اندوه گذشته خوب خود غبطه می خورند، یا از وضعیت کنونی خود احساس نارضایتی می کنند، و یادر جست و جوی آینده ای بهتر خیال های واهی می پرورانند.

چخوف بعد از تجربه چند قرن درام نمایشی و اتفاق محور، تئاتر را بیش از هر زمان به پرداخت ذهنیت نزدیک می کند. شخصیت ها مقصودهای نسبتا واضحی دارند اما هیچگاه جرئت عمل نمی یابند، و چون اتفاقی نمایشی به وقوع نمی پیوندد، ذهن تماشاگر به خود شخصیت ها -معضلات و آرزوهایشان - معطوف می شود.

اولگا از گذشته اش یاد می کند که می توانست با مردی مناسب ازدواج کند، اما به هر ترتیب این اتفاق نیافتاد. ماشا نارضایتی خود را از زندگی زناشویی اش اعلام می کند. عاشق ورشینین شده است، اما برای تغییر وضعیت دست به هیچ کنشی نمی زند. و ایرنا غصه دار از بین رفتن گذشته خوب خویش است، و چاره رسیدن به وضعیت بهتر را در کار کردن و شروع زندگی تازه ای در مسکو می بیند.

 

سه:
اینگمار برگمن - فیلسماز مولف سوئدی - نیز در راهی حرکت می کند که پیش از این چخوف آن را هموار کرده است. سینما همانند تئاتر بر عناصر بصری و موسیقایی استوار است. به همین خاطر در نگاه اول نمی توان ارتباط مشخصی میان بعد ذهنی شخصیت ها و متن فیلم یافت. رفتار و گفتار اشخاص ضرورتا ما را به ذهن آن ها راهبری نمی کند. اما در ادامه راهی که چخوف پایه گذار آن بود، برگمن از مهمترین کسانی است که موفق می شود ذهن شخصیت ها را بر پرده سینما به نمایش بگذارد.

محوریت فیلم "فریادها و نجواها" رنج انسان است. رنجی جسمانی برای اگنس و اضطرابی روحی برای ماریا و کارین. شدت درد به یک اندازه است اما شیوه درد کشیدن آن ها منحصر به فرد است. نمایش رنج اگنس به دلیل جسمانی بودنش چندان نوآورانه نیست، اما به تصویر کشیدن رنج ماریا و کارین و رویاهای آنا نیازمند نفوذ مولف در ذهن آن هاست. برگمن برای نائل آمدن به این مهم، از موتیف هایی ویژه استفاده می کند. موتیف هایی مثل بروز رنگ قرمز بر نمای نزدیک چهره آنان، که از ورود راوی به ذهنشان خبر می دهد.

ماریا به پزشک عشق می ورزد. رابطه خود را با او مرور می کند و به یاد می آورد که هیچ گاه نتوانست ایده آل معشوقش باشد. برغم این، چنان عاشق بود که خودکشی و مرگ شوهرش را رویا می کرد. کارین همیشه بر این تصور است که شوهرش او را به خاطر نداشتن زنانگی و زیبایی از خود دور نگه می دارد و طرد می کند. پس در برابر او احساس حقارت می کند و این احساس منجر به خودآزاری و دیگرآزاری اش می شود. و آنا که فرزند خود را از دست داده است، برای اگنس نقش مادری ایفا می کند. او به خدا و مناسک مذهبی مثل دعا کردن باور قلبی دارد، و تنها کسی است که وجودش از تشویش ها و اضطراب های دیگران مبراست.

در این میان، رویای آنا نقطه عطفی مهم محسوب می شود؛ پس از مرگ اگنس، دوباره او را در این رویا زنده می یابیم، که تلاش می کند خواهرانش را به آغوش کشد. آنان درگیر وسواس های روانی خویش اند، خود را در گناه غرق می بینند و از مرگ می هراسند. پس با دیدن اگنس رنجورتر و مضطرب تر می شوند. اما آنا به دلیل آرامش روحانی همیشگی اش، با آغوش باز اگنس را می پذیرد و دوباره برای او مادری می کند.

 

چهار:
علی رغم شباهت نگاههای برگمن و چخوف به نحوه پرداخت درام و شخصیت، آن ها درون انسان را به روش های متفاوتی واکاوی می کنند.

در دنیای چخوف انسان ها چندان رابطه ای با مذهب ندارند، تلاش آن ها بر این بنیان استوار است که چاره ای برای رسیدن به خوشبختی بیابند و در این راه با رنج ها و اضطراب هایی رو به رو هستند. رنج آن ها کاملا زمینی است، چندان با مسئله مرگ درگیر نبوده و معمولا به خود زندگی فکر می کنند. چرا که خوشبختی را در همین زندگی می خواهند.

اما انسان های مورد توجه برگمن، آن هایی هستند که به گناه و رستگاری از دید مسیحیت توجه می کنند، مسئله مرگ با درام برگمن - مشخصا در "فریادها و نجواها" - پیوندی ناگسستنی دارد. در برخی تفاسیر گفته می شود که رنگ سرخ در این فیلم سمبلی است از گناه. چنین است که المان گناه در ذهن شخصیت ها و تم فیلم تنیده می شود. ماریا به دلیل خیانت به شوهرش و کارین به خاطر خودآزاری و دیگرآزاری با مسئله گناه درگیر اند. و با نزدیک شدن به مرگ به همان اندازه زجر می کشند که اگنس هنگام بیماری لاعلاجش.

به هر جهت، در مقایسه "سه خواهر" و "فریادها و نجواها" باید نوشت که چخوف موقعیت انسان ها را در برابر خوشبختی خویش به نمایش می گذارد، اما برگمن در تلاش است تا علاوه بر رابطه انسان با خود، تفاهم و تقابل انسان را با خدا و الهیات مسیحی ترسیم کند.

 

پ.ن: این مطلب در نخستین شماره نشریه دانشجویی دانشکده سینما و تئاتر تهران منتشر خواهد شد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۲:۴۱
ا.پ. اَبرام
جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ق.ظ

رباب، زنی پیش آفتاب

تاملی بر داستانِ "رباب، زنی پیش آفتاب"
نوشته محمدحسین توفیق زاده


سکوت من در برابر تاریخ و اختگی نرینه ام در ماتحتِ تاریخ نویسان؛ یا من پیروز خواهم شد و کتاب تاریخ را به آتش خواهم کشید، یا آنان به ذوق و عاطفه ام تجاوز خواهند کرد.
من صدای انسانم و زجه رَباب، که با هر دمش تواربخ را به تمسخر می گیرد.

باید که اعتراف کنم، و چه اعترافی بهتر از آن که پیش رباب گفته شود؟ که من دیرزمانی است بالاجبار فاحشه علمِ لاینفع بوده ام  و جاکیشم تاریخ بوده است. تاریخ، این ظلمت بی انتها که مرا از حجم عظیم آگاهیِ "کنونی و اینجایی" محروم داشته است و به دریوزگی خاکستر تن های مردگان وامی دارد. خواندن تاریخ، یعنی آن که مدام سرت را برگردانی تا گذشته را دریابی، حال آنکه نور آفتاب بر تو عمود می تابد و در لحظه دم و بازدمت خواهش های عظیم زندگی در جریان است.

دروغ پی دروغ، توصیفات بی روحی که از وقایع گذشته به نوشته درآمده است. و اشتباه پشت اشتباه، حفظ تاریخ تولدها و مرگها در ذهن. آن چه من مدام می کردم.

ذهن منطقی انسان همیشه وقایع را به صورت متوالی چینش می کند، سطح اتفاقات را بی آن که به عمق برسد لمس می کند و نتایج بیخود و احمقانه می گیرد. تاریخ شرح "آنچه گذشت" هاست، نه "چگونه گذشت ها" و ذهنی که جز اتفاقات به خاطر نسپرد، تنها با تل خفیفی از واقعیت دست و پنجه نرم خواهد کرد.


***


با یک متن موثر مواجه ایم. متنی که توجه صادقانه اش به کلمات، به مرابطه ای موفق می انجامد. و نتیجه اش فهمی مستقیم میان نویسنده، خواننده و مخاطب. از رنج رباب تا عشق نویسنده، به چشم های بی فروغ خواننده ای که سال هاست بار سنگین محرومیت را بی آن که خود بداند به دوش کشیده است. محرومیت از روح زندگی و رنجی که به پالایش روح می انجامد.

خواندن این کتابِ در دستِ چاپ، برایم اتفاق تازه ای بود. صادقانه بگویم؛ همچنان در تاملم و هنوز مطمئن نیستم که این کلمات سزاوارند آن چه را در مرابطه ما سه نفر گذشت یا نه. دست محمدحسین بر کاغذ می رفت، دست رباب زیرآفتاب می سوخت، و دست من از خشم حاصل از یک زندگیِ از دست رفته مشت می شد. گویی جهان را تاب نمی آوردم، آن گاه که متن را می خواندم و گذشته و آینده در اکنون خلاصه می شد. آن گاه که عاشورا دیگر یک واقعه تاریخی نبود، آن را در هر ده تپشِ نبضم احساس می کردم. تشنگی آن جماعت یک رخداد ساده نمی نمود، در استشمام هوای خشک اطرافم می فهمیدم اش. و رباب نه فقط همسرِ یک امامِ شهید، که اینک خلوصِ دردِ شهادت در زانوان رنجور من بود. و صدای ایمان بلندتر از همیشه در سرم می پیچید، وقتی که انعکاس عشق رباب در آینه های ذهنم تکرار می شد. چه عکس هایی، چه نوری که تلالوءاش چشمانم را می شست و سیمان های دیوار اتاق را فرومی ریخت، تا از خاکستری این قرن رها شوم و قدم بگذارم در آن صحرایی که عشق باریده بود.

تاریخ به ما گفته است در آن صحرا چه اتفاق افتاد، اما از عمق بغض رباب آگاهمان نکرده است. تاریخ می تواند بگوید چه کس باایمان بود، بی آن که از چیستی ایمان حرف بزند. می تواند از سالروز ازدواج عشاق خبر دهد، بی آنکه چگونگی عشق ورزیدن را بفهماند. قادر است رنج کشیدگان را نام ببرد، اما نمی تواند رنج آنان را به درستی بشکافد. تاریخ جنگ ها را معرفی می کند، اما تا ژرفای تلخی فاجعه نمی رود.

تفاوتی قائل می شوم میان دانش و آگاهی. دانش آن است که به تو بگویند رباب زن حسین بود و در جنگ حضور داشت و سپس به اسارتش بردند. آگاهی آن است که بفهمی در زجه های او چه عشق ها جریان داشت و چه قلب ها می تپید. و در هر اشکش چه جهانی زنده بود، با هزاران نسیم و نوای مرغانی که پر می کشیدند تا سیمرغ شوند. ربابِ اول چهارده قرن است که به مرگ رسیده و ربابِ دوم در همین لحظه به قوی ترین حالت ممکن زندگی می کند؛ هنوز تا همیشه. اولی را تاریخ می شناساند و دومی را هنر.

در این اثر با یک هنرمند مواجه شدم. تبریک به تو که حالا این قدر خوب می نویسی.


***


باید اتفاقی دیگری بیافتد تا تغییری جدی تر در من رخ دهد. باید واقعا بتوانم از تاریخ دل بکنم و دوباره به هنر برسم. تاریخ مکاتب را دور بریزم، تاریخ فلسفه را بسوزانم، و تاریخ هنر را از ذهن خارج کنم. همیشه گوشه چشمی باید به آنان داشت، اما در بندشان نباید بود. این همان است که امیر گفت و محمدحسین تصریح کرد. حالا راحت تر احمق های تاریخ خوان را به تمسخر می گیرم، گرچه خود یکی از آنان بوده ام.

و اکنون بی آن که نگران وضعیت یک فیلم در روند تاریخ سینما باشم، از تماشای آن لذت می برم. بی آن که یک فیلسوف را با تاریخ فلسفه بسنجم، به خواندن کتابش تن می دهم. حالا وقتش رسیده با "اکنون" معاشقه کنم، بی آن که به گذشته وسوسه شوم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۷
ا.پ. اَبرام