تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

۶ مطلب با موضوع «مکالمات» ثبت شده است

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۹ ق.ظ

عشق و شعور و اراده


- من این شبا خیلی دلتنگم.

عمیقا.

و بشدت.

دلتنگ یه معشوقه قدیمی.

نمی دونم چه خاکی به سرم کنم.



+ اشتباه رفتی

اگر عاشق بودی, اون معشوق دلتنگیت رو با انعکاس دادنش در هر موجودی توجیه میکردی

و با دیدنش دلتنگیت برطرف میشد

و انرژی مند میشدی و نق نمیزدی



- وقتی دلتنگ میشم و نمی تونم صداشُ بشنوم, جدا در عذابم.



+ منم.

لیکن این چیزها موجب تقویت اراده ست

و تقویت اراده موجب آدم بهتر شدن

تو هر زمینه ای

از معمولی بودن به در اومدن

ما که هرزه های روزگار نیستیم . ما باید عاشق بشیم

کاش عاشق بشیم

و کاش شعورمون به عشق برسه

که عشق اگر عشق باشه خودش کوه شعوره

ولی دلتنگی و سوزش جزش نیست؟ چرا, تا نهایت.



- قسمت آخرش دردناکه.



+ دردناک نیست.

قاعده ست

شرطه. وجوده. ذاته

مثل جاذبه

که افتادن جزشه



- قاعدهِ دردناکیه.

مث افتادن رو زمین که استخون درد میاره.


+ کنار بیا باهاش.

بزرگت میکنه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۹
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۲ ب.ظ

توهم

 

- می دونی؟ شوهر من جذاب ترین مرد دنیاست. کافیه فقط دو کلمه از دهنش بشنوی تا کله خودت و تمام دوستات داغ کنه. باید اعتراف کنم که اون جذاب ترین مردیه که تا حالا باش  خوابیدم. پاریس که هیچ، یوسف در برابر زیبایی ش پر از کمبوده. اما فرقی نمی کنه چند تا زن وقتی چهره ش رو می بینه دستشو با چاقو ببره، اون در بند منه. در طلسم منه. انگار که اینو توی تقدیرش نوشتن.

+ اما من ترجیح میدم به رابطه ام با تو ادامه بدم. تو توی عشق بازی پدرسوخته ای. شوهرت می گفت زن من یه استاده واسه خودش. بهم میگفت سعی نکن جاشو برام پر کنی.

- هاهاها... سعی خودتو بکن. مردا در هر شرایطی وسوسه میشن. انگار دست خودشون نیس. کافیه براشون بخندی یا یه گوشه از تن لختتو بهشون نشون بدی.

+ من دیگه نمی خوام به تو خیانت کنم.

- خیانت رسم همه ماست. الآن نکنی فردا می کنی. قبلا رسم بود که آدما قبل از خوابیدن ازدواج کنن تا همه بدونن که اونا می خوان با هم بخوابن. اما حالا رسمه که بعد از ازدواج خیانت کنن، تا همه بفهمن که آزادی هنوز قداست داره.

+ تو برای من مقدس تر از آزادی هستی. این چیزیه که شوهرت هیچ وقت نمی فهمه.

- اون می فهمه. اما یه وقتایی میل داره از قداست فرار کنه. این احساس توانایی چیز کمی نیست. شرافت آدم به اینه که توانایی رد شدن از مرز قداست رو داره. این شمایید که اینو نمی فهمید و به خاطر همینم هس که نمی تونید اونو به اندازه من دوست داشته باشید.

+ اما تو میگی آزادی قداست داره. پس حس می کنی حتی وقتی شوهرت خیانت می کنه داره یه کار مقدس انجام میده؟ پس ینی تعهد و آزادی به یک اندازه مفدس ان؟

- نه. تعهد من با اون مقدس تره. من زیباتر از آزادی ام. چون هنوز باکره ام. باورت میشه؟ من 4 ساله که با اون ازدواج کردم و هنوز باکره ام.

+ چطور ممکنه؟

- اون از این کار می ترسه. بهم میگه تو این قدر زیبایی که اگه با تو بخوابم می ترسم زیبایی نفرینم کنه و خودم زشت شم.

+ آه... کتاب ها و آدم ها!
تو داری ادعا می کنی من زشتم؟

- به من بی ربطه. اگه با تو بدون ترس خوابیده، ینی فک می کنه اون قدرا خوشگل نیستی. اما من فک می کنم تو زیباترینی.

+ پس چرا از خوابیدن با من نمی ترسی؟

- چون زیبایی وجود نداره که بخواد منو نفرین کنه. اون چیزی که هست توهم زیباییه؛ چیزی که شوهر من جدی ش می گیره ولی من ازش لذت می برم.

+ عین زندگی، جدی ش که بگیری سخت می گذره!

- نه، زندگی رو باید جدی گرفت. چون وجود داره. مث زیبایی توهم نیست.

+ ولی تو همیشه می گفتی زندگی قشنگه. اگه زیبایی توهم باشه زندگی هم چیزی بیش از توهم نیس.

- اول عشق بود، بعد زندگی و بعد زیبایی. خدا عاشق زندگی بود. زندگی رو آفرید و این کار زیبا بود. زندگی زیبا نیس. آفرینش زندگی زیباس.

+ این حرفا رو می زنی چون از زندگی می ترسی. اما از زیبایی نه! چون شهوتت باعث میشه نتونی از تن من چشمپوشی کنی. دلت میخواد رو تن من دست بکشی. این حالتو خوب می کنه. اما به زندگی بی میل شدی چون شوهرت بهت خیانت کرده. و این باعث شده تو حتی از خدایی که این زندگی رو خلق کرده بترسی. چون حس می کنی زجرت میده.

- زندگی که ما می کنیم زیبا نیس. اما کار خدا که زندگی رو آفرید زیباس، چون باز هم ناشی از توانایی. من از خدا می ترسم، از شوهرمم می ترسم. چون هر دو می تونن. خدا می تونه قداست رو خلق کنه و شوهرم می تونه از قداست خدا تجاوز کنه، به من خیانت کنه و قداست شخصی خودشو بسازه.

+ هیچ قداستی در جهان وجود نداره. تنها چیزی که هس امیال و خواسته هاس. فرقی نمی کنه واسه خدا باشه یا انسان. همه به زیبایی میل دارن. سعی نکن با این حرفها شوهرتو پاک جلوه بدی. اون با من رابطه داشت و خودتم اینو می دونی. حتی اگه توانایی برات ارزشمنده باید به من بیشتر از همه توجه کنی. چون من تونستم به هر دو شما نارو بزنم. من هر دو شما رو اغوا کردم.

- ما می دونستیم.

+ دروغ میگی، شوهرت همیشه از این می ترسید که نکنه تو از روابط غیرافلاطونی ش مطلع شی.

- فریبت داده. اون یه دروغگو حرفه ایه. واسه همینه که وقتی به دروغ بهت میگفت خوشگلی باور می کردی. دروغ گفتنشم جذابیت داره.

+ من نمی خوام از دستتون بدم. منو هم تو رابطه تون جا بدین. من ضعیفم اما اگه بهتون ملحق شم چیزی از قدرت شما کم نمیشه.

- خدایان با انسان ها نمی تونن ازدواج کنن!

+ من ازدواج نمی خوام.

- ما هم خدا نیستیم.

+ پس چرا این حرفو زدی؟

- چون فلسفه بافی ما قانون نداره. هر حرفی میشه زد.

+ من دوستت دارم. نمی خوام ترکم کنی.

- دوست داشتن هیچ وقت کافی نیس. اما بذار ادامه بدیم. تازه کله م داره گرم میشه.
هیچ چیز به اندازه فلسفه بافی منو ارضا نمی کنه!

+ منو جدی بگیر.

- تو زیبایی. زیبایی رو نباید جدی گرفت.
چرا نمیذاری راحت به زندگی بی ربطمون ادامه بدیم؟


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۵:۰۲
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۳۷ ب.ظ

کمپ عشاق


- به خودکشی فک می کنم.

+ همه ش ادعا، همه ش حرف!

- چی باعث میشه فک کنی من خودخواهم؟

+ این که مدتهاست فقط از وجود خودت به هیجان میای. این که تنها چیزی که برات جذابه خودت و توانایی های شخصی ته.

- انکار بلد نیستم.

+ تو خیلی چیزها بلد نیستی، اما فک می کنی همه باید در مورد تو حرف بزنن. خیال می کنی برای همه جذاب و فوق العاده ای.

- چاره ای جز این نیست. همه خودخواه ان. منم یکی مث بقیه.

+ یه نگاهی به خودت بنداز. به این فکر کن که چی مدام ذهنتو مشغول می کنه!

- تو از کجا می فهمی چی ذهنمو مشغول می کنه؟

+ از سوالایی که مدام از من و بقیه رفیقات می کنی؛ فقط درباره خودت می پرسی. همه اش از بقیه سوال می کنی من چجوری بنظر می رسم؟ من چی ام؟ چی در مورد من فکر می کنید؟ فکر و ذکرت خودتی.

- فقط من نیستم. ابراهیم و محمد و زروان رو چی میگی؟

+ اینا واسه قبلا بود. خودت جای همه شونو تو ذهنت پر کردی. دیگه غیر از خودت نه برای کسی ارزش می شناسی نه صدایی می شنوی.

- دروغه. من عاشق شدم. شدیدتر از اون چیزی که فکرشو کنی. شب و روزم شده بود کسی که هزار کیلومتر ازش دور بودم. بی دریغ دوسش داشتم، برام به اندازه مسیح مقدس بود. حتی مقدس تر. و حالا که رفته، هنوز تقدسش باقی مونده و هر زمان که برگرده احساسم بهش تازه و تازه تر میشه.

+ هیچ وقت از خودت پرسیدی چرا این قدر دوسش داشتی؟

- عشق دال و مدلول نداره. منظم و ضابطه مند نیست.

+ تو اونو به این خاطر دوس داری که به شدت شبیه خودته. خودتو در وجود اون پیدا کردی و بهش عشق می ورزی.

- "...در هوای چگونگی می‌پریدم. چون از مخلوقات غایب گشتم. گفتم: به خالق رسیدم. پس سر از وادی ربوبیت برآوردم. کاسه ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی او سیراب نشدم. پس سی هزار سال در فضای وحدانیت او پریدم و سی هزار سال دیگر در الوهیت پریدم و سی هزار سال دیگر در فردانیت. چون نود هزار سال به سرآمد بایزید را دیدم و من هرچه دیدم همه من بودم..."

+ نه تو بایزیدی نه جهان اهل این حرفا.

- چرا منو جدی نمی گیری؟

+ تو خودتو می پرستی. گاهی از خودت و کارهات گله می کنی اما این به این معنی نیست که از خودت بدت میاد. به خاطر همین بود که محبت ات نسبت به معشوقه ت هیچ وقت کم نمیشد، حتی اگر سر به سرت میذاشت. تو امین تازه ای رو تو وجود اون حس می کردی، و نمی تونستی دوستش نداشته باشی.

- داری برای هیچ و پوچ صغری و کبری می بافی. وقتش رسیده بس کنی. لازم بود موقع انتخاب دوست بیشتر دقت کنی تا گیر من نیافتی.

+ می تونم برات هزار تا مثال بیارم از این که چقدر شما شبیه هم بودید. هر دو آدمای آرومی بودید و تو آرامش اون رو دوست داشتی. تو اهل اندیشه به مرگ بودی و می دیدی که اونم به مرگ زیاد فک می کنه. تو اهل رفاقت با آدما بودی و فهمیده بودی که اونم رفیق بازه.

- اما به تمام دوستای پسرش حسودی م میشد. دلم نمی خواس سر به تن هیچ کدومشون باشه. گرچه بعضا دوستای خودم بودن. اما نمی تونستم ببینم همون خنده هایی که برای من می کنه تحویل بقیه هم میده. پس نمی تونی بگی که از این که رفیق زیاد داشت لذت می بردم.

+ خب تو پیچیده ای، و خودآزار.

- حرفات بوی اونو میده. برام حرف بزن. این قدر حرف بزن که هر روز ساعتای کمتری دلم براش تنگ شه.

+ خوشحالم به حرفام ناخواسته مهر تایید می زنی! تو الآن داری با خودت حرف می زنی و در کمتر از 10 دقیقه از حرفای خودت خوشت اومد. من چیزی غیر از تو نیستم و تو اینو از اول بحثمون می دونستی.

- آره...
طوری شده که حتی خودمم باورم نمیشه دوسش داشتم. بی اعتمادی اون به منم سرایت کرده.

+ دلم نمی خواد این قدر خودخواه باشی.

- کاش برگرده. می دونم اشتباهه و اگه برگرده بازم میره، اما کاش برگرده. نمی تونم خیابون ارم رو تنها قدم بزنم. حتی وقتی با دوستام این مسیرو طی می کنم دلم می گیره. کاش اون شب که با هم بیرون بودیم دستشو می گرفتم و می تونستم خاطره بهتری بسازم. گرچه اگه می گرفتم حال الآنم بدتر بود.

+ بس کن. چرا نمی خوای عاقل باشی؟ هیچ معلوم هس چه بلایی داری سر خودت میاری؟

- به خودم مربوطه. بهش اعتیاد دارم. به سکوت و سخنش اعتیاد دارم.

+ هیچ موتادی رو نباید به حال خودش رها کرد.

- منو ببر کمپ عشاق تا ترکم بدن.

+ کجا هس؟

- از خدا بپرس.

+ راسی تو کی می خوای این همه نماز قضا رو بخونی؟ زانوت که داغونه، چن وقت دیگه نمی تونی رو پات وایسی اون وقت مجوری رو میز بخونی.

- راحت تره که.

+ اوه آره، یادم رفته بود راحت طلبی!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۷
ا.پ. اَبرام
پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۱ ب.ظ

قول ها

- بیش از هر زمان ایمان برام سخت شده

+ ترسناکی ، کچل شدی ، ته ریش داری ، رنگ پوستت سبزه است ، یک هدفون بزرگ هم داری ، این نگاه اعصاب خرد کنی هم که همیشه داشتی ، اصلا حالتت چشمات به طوریه ، از همه بدتر لبخند ت هست ، مثل مونولیزا میمونه ، معلوم نیست چه خبره ...

- بن لادن! بترس


+ می ترسم

- اینجا فقط تویی که باید بترسی

+ کلا خیلی ها باید از تو بترسن
مثل یک ژله ی در حال آب شدن میمونی
ترکیبی از اخلاقیات مدرن و شهوت پرستی و خود خواهی فلسفی
 نفرین شده ای !

- چه بر سر آنان خواهد آمد که نمی توانند ایمان بیاورند؟
و چه بر سر آنان که نه می توانند و نه می خواهند ایمان بیاورند؟
اینگمار برگمن - مهرهفتم

+ و ما هیچ کس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمی‌کنیم... (المؤمنون/62)
در دل‌های ایشان بیماری (جهل و عناد) است، خدا بر بیماری آن‌ها بیفزاید، و برای ایشان است عذابی دردناک، به سبب آن‌که پیوسته دروغ می‌گفتند. (۱۰)بقره
حالا که دارم فکر میکنم ، آیه های قرآن از تو هم ترسناک ترن.

- آیه های قرآن ترسناک ترین موجودات جهان ان

+ یکی از بحث های محافل روشنفکری این باشه : " ترس در قرآن "

- دیالوگ هامون رو دوس دارم
یکی از چیزایی که باعث میشد دیوانه اون باشم، دیالوگ هایی بود که داشتیم

+ خب بگو تا بهره مند شیم

- اون وقت دوری ش نمی تونم تحمل کنم
...
بسه

من قول دادم که دلتنگ نباشم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۱
ا.پ. اَبرام
سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۶ ق.ظ

خدا

 
- فک میکنی خدا وجود داره؟

- آره

+ چرا؟

- چون تو به این خوشگلی نمی تونی خالق نداشته باشی!

+ اولا خوشگل نیستم.
دوما چرا نمیشه زیبایی یه اتفاق باشه.

- یه نقاشی می بینی.
فک می کنی می تونه نقاش نداشته باشه؟

+ ولی این همه بی نظمی هس این همه بی عدالتی این همه چیز که خدا رو نفی میکنه الان میگن جهان موازیه ما جهان های دیگرو کنترل میکنیم جهان های دیگه ما رو این علمیه.

- چطوری ما کنترلش می کنیم؟

+ یه نظریه علمی فیزیکیه.
با نسبیت و نشونه هایی که از موجودات دیگه هم هس. جور در میاد.

- این جور در نمیاد که همه چیز بی معنی باشه

+ بنظرم جور در نمیاد
ولی بیشتر شبیه نیازه.
ینی واقعا ممکنه که نباشه
منم دوس دارم باشه
اما دقت کردی پیامبر که به تاریخ نزدیک تره، هیچ معجزه ای نداره؟

- قرآن معجزه کوچیکی نیس.

+ خودت گول نزن. پیامبر هیستیریک بوده.
تو تاریخ حالاتش هنگام وحی با بیماری هیستریک میخونه.

- ولی بیمارای هیستیریک لزوما قران نمیدن بیرون!

+ اره ولی شاید پیامبر ادم باهوشی بوده.

- من این طور فک نمیکنم. اون نمی تونه خودش قرانو نوشته باشه.

+ نمی دونم. مثلا تو کتاب موسی و یکتاپرستی نوشته آسیه که موسی رو از اب گرفته، یه شاهزاده مصری بوده، اون موقع لغت نامه عبری از کجا اورده بود، اسم موسی رو گذاشته بوده از اب گرفته؟ موسی فقط یه ادیپ کمپلکس بوده.

- کاری به موسی ندارم. نمی دونم چیزی.
ولی قران توشته یه آدم نیس.

+ شاید. من به عشق و خدا نیاز دارم.

- همه مون داریم.

+ شایدم چون خیلی ضعیفیم.

- همه ضعیفیم. ادم خیال می کنه قویه.

+ خب شاید باید قوی شیم.

- نمیشه.

+ وقتی که نتونی گرایش قلبیت نمود بدی. چه سودی داره؟ ینی همیشه گرایشتو سرکوب کنی و یه افسرده ی متناقض بار بیاییم....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۶
ا.پ. اَبرام
دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ب.ظ

عقلانیت

+ راستی زنها چطور تحقیر میکنن؟

- تمام فرصت ها رو به تهدید تبدیل می کنن. تمام چیزایی که نمی دونی یا بلد نیسی رو میزنن تو سرت.تمام چیزایی که میدونی رو نادیده می گیرن. داشته هات رو تحقیر می کنن و نداشته هات رو به رخ ات میکشن

+ یعنی مستقیم میگن خاک تو سرت که پول نداری؟

- بستگی داره طرف چقدر بخواد تحقیرت کنه.

+ واقعا این چیزها از تصور من خارجه.

- تجربه کن.

+ من معصومیت رو خدشه دار نمیکنم ، مگر اینکه در ازای چیز بهتری باشد.

- معصومیت برای من اون لحظه ایه که دو نفر علیرغم اختلاف و دعوا، هنوز دلشون برای هم تنگ میشه.

+ این دلتنیگی ثبات نداره ، بعد از مدتی تموم میشه ، بعد اونوقت باید با یکی دیگه شروع میشه ، مثل چسبی که باید ده بار مختلف استفاده بشه تا بالاخره کاربرد واقعی اش رو پیدا کنه. واقعا خوشم نمیاد بازی داده بشم.

- برای درک حقیقی زندگی، نمیشه فقط به نتیجه گرایی اکتفا کرد. باید یه جاهایی تجربه کرد. مسائلی وجود داره که فقط با تحربه ازشون آگاهی حاصل میشه.

+ دقیقا ، من تاکید بر تجربه ی سالم دارم ، نه صرفا تجربه کردن دم دست ترین گزینه ای که بدست میاد.

- یه جاهایی نمیشه تعیین کرد چی سالمه چی نیس. وقتی عاشق میشی نمی فهمی عشق درسته یا نه.
جدا منطق یه جاهایی کارکرد خودشو از دست میده. جواب نمیده. چون از یه بابت عشق نیازت رو تامین می کنه، و پاسخ به نیاز شرط عقله، و از طرفی از خود بی خودت می کنه

+ چیزی رو بالاتر از عقلانیت نذار ، تو در حال در دنیای قوانین هستی ، هرچقدر هم محکم بپری ، باز هم قانون جاذبه به تو اعمال میشه . برای همین داریم این مباحث رو با هم کار میکنیم ، چون تو مثل هر انسان دیگه ای ساختاری داری و باید این ساختار و قوانینش رو بشناسی ، نه اینکه با جواس پرتی ها مدام منحرف بشی‌ .

- عقلانیت یه وقتایی اشتباه می کنه.
افلاطون خداوند عقلانیت بود.
ببین تو جمهوری چه گافایی داده!

+ نه ، ما دو مفهوم داریم ، یک عاقل بودن . دوم به دنبال عقلانیت بودن. صاحب عقلانیت بودن فرق داره با دنبال عقلانیت بودن. من ، تو ، افلاطون و بقیه آدم ها هیچکدوم صاحب عقلانیت نیستیم ، بلکه به دنبال عقلانیت هستیم و هرکدام بر اساس ظرفیت هامون مقداری از عقلانیت رو کسب میکنیم . برای همین سوفسطایی یعنی دانشمند ، و فیلسوف یعنی دوستدار دانش بودن. نمیگم حرفت اشتباهه ، میگم که داری از مصداق اشتباه استفاده میکنی .

- این که به دنبال عقلانیت ایم یا صاحب عقلانیت در مفهوم عقلانیت تفاوتی ایجاد نمی کنه. عقلانیت یه جاهایی در برابر باید نادیده انگاشته شه، تا برخی ظرفیت ها فرصت شکوفایی داشته باشن.
مثلا عقل خودخواهه. مدام به سود و منفعت فکر می کنه. حالا این عقل اگه با عاطفه و نوع دوستی که مفاهیمی احساسی ان قاطی بشه، سود و منفعت رو برای همه میخواد. و انسان خودخواه بار نمیاد.
جنگ و فاجعه و قتل عام و تجاوز به بار نمیاد

+ تو داری به عقل ابزاری نگاه میکنی . مثل آچار فرانسه ، یک سری جاها بدرد میخوره ، یکسری جاها بدرد نمیخوره . من عقلانیت مایه ی وجود میدانم ، ثبات و عقلانیت جوهر هستی هستند و نگاه من ارزشی هست . این چیزیه که من و تفاوت داریم درش.

...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۶
ا.پ. اَبرام