تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

۳ مطلب با موضوع «درد دل ها» ثبت شده است

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

کدام واقعی ترید؟ تو یا این رنج مدام؟


 بیماری بیماری است، مهم نیست اسمش چه باشد، مهم آن است که چقدری درد دارد و چه اندازه دوره درمانش طول می کشد.
من دچار یک بیماری طبیعی جسمی شده ام. اسم نمی آورم که هیچ خوشم نمی آید از حسی که می دهد. اینترنت را برای درآوردن زیر و بم اش زیر و رو کردم. جایی نوشته بود در نواحی معتدل، 90 درصد افراد در زیر 15 سالگی به آن دچار می شوند. این که چرا من جزء آن چند درصد باقی مانده ام به جای خود. ذهن من درگیر روزهای آتی است که باید در خانه بمانم؛ استراحت مطلق، اولین تجویزی است که دکترها برای این نوع بیماری می کنند.

سر آدم که شلوغ باشد، فرصت فکر کردن به خیلی چیزها ندارد، یعنی وقتی مسئولیتی را قبول کرده ای، احساس خفگی می کنی و دست و پا می زنی تا خود را نجات دهی. همین دست و پا زدن هاست که ذهنت را از افسوس ها و امیدها رها می کند و هلت می دهد در جریان زندگی. جایی که فقط ترس عقب ماندن از روند کار برایت باقی می ماند. وقتش رسیده تا در این روزها کارهای عقب مانده ام را سر و سامانی دهم و از شر بعضی ترسهایم راحت شوم.

اما این فقط بخشی از ماجراست. وقتی که مجبور باشی در خانه بمانی، خواه ناخواه وقت هایی هست که ذهنت راه خود را می رود. همان افسوس ها و امیدها با قدرتی نه چندان باورکردنی سراغ آدم می آید و گاهی از هیجان قلب را به تپش می اندازد و گاهی خسته می کند.

در این روزها بیش از همیشه به تو فکر می کنم. به کارهایی که کردم و نباید می کردم و به اشتباهاتی که داشتم و ای کاش می شد رفعشان کرد. به تو که یحتمل بیش از همیشه از من گریزانی، و بازگشتن ات، که معلوم نیست کی قرار است رخ دهد یا اینکه اصلا قرار است برگردی یا نه. و اینکه به خاطر علاقه برمی گردی یا ترحم... و اشتباه آخرم که گویا وضعیت را برای همیشه برای تو تغییر داده است و کاش تغییر نداده باشد. و قضاوت هایی که می کنند درباره من یا تو، که چقدر عجولانه و بچگانه است هر قضاوتی که از دور اتفاق بیافتد. و حال عاشق یا عاشقانت، اگر چیزکی دانسته باشند.
بیش از هر وقت دیگری نگران تو ام. که چه خواهی کرد و چگونه به سر می بری این روزها را.

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

دیگر این که در وقت های درد جسمی، به این فکر می کنم که هیچ چیز واقعی تر از مسائل زیستی و زمینی نیست. ذهن همیشه راست نمی گوید اما جسم صادق است. ذهنت اگر بیمار باشد، باید خیلی زیرک باشی تا بفهمی چه بر سرت آمده است. اما جسم رک و پوست کنده رنگ درد را جلوی چشمت می آورد.
اما از خود می پرسم که فکر کردن به تو واقعی تر است یا رنجی که می برم؟ نمی دانم. اما این رنج از پوست به من نزدیک تر است. درحالی که تو دور ایستاده ای.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۷
ا.پ. اَبرام
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۴ ق.ظ

فیلم های دانشجویی

از فیلم هایی که به صورت دانشجویی می سازم راضی نیستم. فیلمنامه ها دم دستی و فضاها کلیشه ای و تلویزیونی است. تنها چیزی که آن ها را قابل دیدن می کند چند تکنیک ساده تدوین و کیفیت خوب دوربینی است که با آن تصویربرداری می کنیم. به فاصله ای که میان منِ حقیقی ام و این فیلم هاست نگاه می کنم و گاهی می ترسم در ادامه راهی که می روم همین مزخرفات را تکرار کنم.

با همه این حرفها، کسی از کار کردن ضرر نمی کند. و وقتی آدم این را به چشم ببیند که کوچک ترین کم دقتی و تنبلی اش حین کار چه فاجعه ای به بار می آورد، دیگر حاضر نیست به همین راحتی ها خطا کند. مثل کلاس درس می ماند.

قبلا می نوشتم که آدم باید گاهی فیلم های بد ببیند و بفهمد چه کارهایی را در سینما نباید انجام داد. حالا در جایگاهی هستم که تلاش می کنم با دیدن فیلم های بدی که خودم با دوستانم می سازم، بفهمم که در آینده به چه کارهایی نباید تن دهم:

1. حتی کوچک ترین پلان ها بابد دکوپاژ مکتوب داشته باشد.

2. آشپز که دو تا شد ...

3. فیلمساز همان طور که صحنه را برای فیلمبردار خود دکوپاژ می کند، باید با همان دقت برای تدوینگرش هم دکوپاژی جداگانه تهیه کند.

4. موسیقی دزدی حالم را بهم می زند.

5. از برآیند تاثیر موسیقی و تصویر بر اساس بک احساس واحد باید گریخت. مثلا می خواهی رابطه محبت آمیز دو انسان را نشان دهی؛ با موسیقی آرام و لطیف و زنانه سعی نکن احساس محبت را به مخاطب منتقل کنی. حالم را به هم نزن.


پ.ن: فقط باید کار کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۳:۲۴
ا.پ. اَبرام
شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۳ ب.ظ

رابطه [از درد دل ها]

 

حالا به خوبی این را فهمیده ام که "رابطه" به معنی عام آن یکی از مهمترین دغدغه های ذهن من است. فهمیده ام که وقتی کنار دوستانم نیستم، چه عمیق دلتنگشان می شوم و چه وحشتناک غمباد می گیرم. که وقتی حوصله هیچ کاری ندارم از یاد لحظه هایی که با آنان گذرانده ام اشباع می شوم و از آرزوی حضورشان می ترکم.

من این گونه نبوده ام. همیشه از اکثریت دوستانم فاصله ای مشخص حفظ می کردم و به ندرت پیش می آمد دلم برای کسی تنگ شود. اما بعد از آن تنهایی یک ساله، که تقریبا همه را از زندگی ام حذف کرده بودم و شبانه روزم را با کتاب می گذراندم، کم کم روابط محکمی با اطرافیانم شروع کردم. آن قدر محکم که یکی شان به عشق منتهی شد.

غریب بود، من مدتهای زیادی چنان به خود متکی بودم که تصور عشق ورزیدن هم برایم مضحک بود. به "عقل کارکردگرا" گرایش داشتم و هر گونه عشق خارج از چارچوب را مواخذه می کردم. تنها بودم، از تنهایی لذت می بردم، و این تنهایی مرا به لمس حضور خداوند سوق می داد. حضوری که با پررنگ شدن این روابط جدید در زندگی ام قدرت خود را از دست داد. با آمدن عشق، از جدیت ایمان کاسته شد.و با از دست رفتن معشوق، ایمان قدرتمندی که در حال تجربه اش بودم به من بازنگشت.

با خود فکر می کنم چقدر دوست و رفقایم را دوست دارم. چه حالم خوب است وقتی کنارم نفس می کشند و چه شادم وقتی می خندند.
انگار که عاشق خنده هایشان هستم. همه شان. حتی اگر فقط یک روز باشد بشناسم شان.
این حس چنان قوی است که دلم می خواهد اصلا تنها نمانم. یا در کنار دوستان نزدیکم باشم، یا در تماس با دوستان دورم.

حالا مدتی است که دلم می خواهد کتاب ها را با دیگران بخوانم. دوست دارم با آن ها فیلم ببینم، با ان ها غذا بخورم و با آن ها قدم بزنم.

وابستگی خوب نیست، اما همین بد بودن را هم دوست دارم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
ا.پ. اَبرام