تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

۱۵ مطلب با موضوع «تاملات» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ق.ظ

عاشقی به خویش

 شاید اگر تنها یک اصل بر جهان انسانی حاکم باشد، آن است که آدمی خودش را دوست دارد. دوست داشتنی عمیق اما بی دلیل.
پرسش این است که "چرا خودمان را دوست داریم؟"
فرقی نمی کند که چنان عشقی، به عنوان غریزه تعریف شود و یا موضوعی فراطبیعی، هر چه که هست اولا:
به کنش های ما جهت حفظ بقای خویش معنا می دهد؛ کنش های فردی مثل غذا خوردن که بدن ما را حفظ می کند و یا کارهایی که انجام می دهیم تا وجهه و وقارمان در اجتماع حفظ شود و مقبول جمع باشیم.
و دوما:
به کوشش بی وقفه ما برای لذت بردن هویت می بخشد. خواه رضایت جنسی باشد، خواه لذت از دیدن روی معشوق، و یا خواندن یک کتاب.

ما همواره برآنیم تا "بمانیم" و "لذت ببریم". و این هر دو ناشی از آن است که ما مهمترین معشوق خویشیم.
حتی وقتی عاشق می شویم، به این معنی است که در جهان بیرون یک زیبایی منحصر بفرد یافته ایم و آن را برای "خود" می خواهیم.
اما پرسش مهمتر آن است که "آیا لایق چنان عشقی هستیم؟" شاید سوال کردن درباره چرایی عشق مضحک باشد، اما این جا مسئله ارزش و لیاقت است. و یافتن و تبیین ارزش، نیازمند استدلالی علی و معلولی است.
به راستی، لایق این همه عشقی که هر روز به خودمان هدیه می کنیم، هستیم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۶
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ق.ظ

عاشقی به مثابه ایمان

 
ذهن انسان به معنا محتاج است، فارغ از آنکه در جهان واقعی معنایی وجود دارد یا نه.
چندان مهم نیست که معنا در جهان هست و می یابیم اش، یا نیست و می سازیم اش. مهمتر آن است که زندگی بدون معنا به سر نمی شود.
اجزای طبیعت، آهن یا گل، به خودی خود ممکن است با معنی باشند یا بی معنی، اما به هر حال "نگاه" و "توجه" انسان به آن ها، برای آن ها معنا می آفریند. "توجه" نه به این معنا که به ظاهر آن ها "نگاه" کنیم، که به منظور یافتن حقیقتی ماورای آن ها.

در جهان سنتی و متون کلاسیک، از رسالات افلاطون تا قرآن، تمامی اشیاء تمثالی از یک حقیقت فراتر و جلوه ای از جهان مثلی اند.
اما چنان حقیقتی هیچگاه دیدنی نیست، پس اعتقاد به آن نیز چندان به سادگی میسر نمی شود. آن چه به حقیقت و یا جهان مثلی تعبیر می شود، تنها وقتی می تواند قابل اعتنا باشد، که انسان به وجود آن احساس نیاز کند.
آدمی به وجود حقیقت نیازمند است تا بواسطه آن برای زندگی خود معنا بیابد یا بسازد. و لازمه رسیدن به چنان معنایی، دست یافتن به "ایمان" است. ایمان به آنچه دیدنی نیست اما ضرورت دارد. ایمان با همه تناقض ها و دشواری هایش.

اما در جهان مدرن، یک بلای بزرگ بر سر ایمان آمده؛ این که بزرگی و کارکرد ایمان تنها به مفهومی سنتی و امری ارتجاعی فرو کاسته شده است.
پس انسان برای دسترسی به معنای زندگی چه می کند؟
در دنیای مکانیکی مدرن، که جز کار و سرمایه ارزش دیگری وجود ندارد و حقیقتی در ورای آهن ماشین و بتن ساختمان دیده نمی شود، عشق در جایگاه ایمان قرار می گیرد. انسان برای آنکه زندگی خود را به سر کند و به بودنش دلخوش باشد، به جای جست و جوی حقیقت نادیدنی، به کند و کاو زیبایی عینی روی آورده است.

زیبایی آن چیزی است که می تواند با 5 حس درک و فهمیده شود. خواه زیبایی ساحل دریا باشد خواه چهره یار. برای انسان عصر جدید، شناخت زیبایی به خودی خود به یافتن و یا آفرینش معنا تبدیل می شود. و عاشق شدن همان نقش ایمان را ایفا می کند. که همیشه باید چیزی باشد تا انسان را از زندگی راضی نگه دارد. حال این رضایت می تواند از یافتن و ساختن حقیقت و معنای حاصل از آن باشد، یا شناخت زیبایی. که اولی فرزند دین است و دومی زاده هنر.
سوال این است که می توان هنر و دین را با هم به توافق رساند؟
و اینکه آیا عشق بدون ایمان کافی است؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۳
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۳۴ ب.ظ

گلایه های بسیار


1. در حضور دیگران:
 باید راه گریزی باشد، از این فضای مجازی لعنتی که وقت را پر می کند و ذهن را تخدیر. تلخ می گذرد. این تلخی برای منی که بر همه چیز و همه کس آسانگیر شده ام نادر است، اما باید کاری کنم. جدا باید کاری کنم.
این فضای آبی تلگرام که پیش از این با فیسبوک به آن عادت داشتم، نه آن آبی است که شایسته کیفیت نام این رنگ است. خسته ام، اما با این همه آدم که به آن ها متصل ام چه کنم؟ مدت هاست به دنبال راه فرار بوده ام. می خواهم به "واقعیت" بازگردم. به "آبی"ها و "لبخند"های واقعی، نه این شکلک ها و استیکرهایی که نه راست و دروغشان روشن است، نه کیفیت عاطفی شان.


2. آدمی و آدم ها:
دلیل ناتوانی ام از فرار را می دانم، من در این فضا با دوستان زیادی در ارتباطم. حدود بیست رفیق صمیمی و نیمه صمیمی و دور و نزدیک که تک تکشان را دوست دارم و به حضور دائمی شان در زندگی شخصی ام گرفتارم. که حتی اگر مدتی بگذرد و آنان سراغم نیایند، خودم دنبالشان می گردم. یا به وبلاگشان سر میزنم یا به تلگرامشان. که حتی وقتی پیام می دهند و به خاطر دوری ذهنم از فضای ذهنشان حوصله شان را ندارم، نیرویی درونی مرا به پاسخ وامی دارد.
اما چه می شود کرد؟ جز این مگر راهی برای ارتباط هست، وقتی که از آن ها دورم و فرصت دیدار نیست؟ فرقی نمی کند این فاصله به اندازه ده خیابان باشد یا هزار کیلومتر...
از خود می پرسم این همه ارتباط را برای چه می خواهم؟ نمی دانم. هیچ گاه خودم را یاد ندارم که این همه به آدم ها عادت کرده، و این قدر به یکایکشان عاشق باشم. عشق من همیشه به انتزاعات بیشتر از همه چیز و همه کس بود. اما چه پیش آمده که شکلک تلگرامی لبخند دوستانم را به لبخند امیلی ترجیح می دهم؟ چگونه باور کنم این تغییر را؟ و مهمتر این که چگونه با آن کنار بیایم؟ تغییر جدیدی ضروری است.


3. دلتنگ تنهایی و ایثار:
من روزهای تنهایی خود را فراموش نکرده ام. روزهای بیگانگی من از جهان و دوری همه از من. روزهایی که ترجیح می دادم دور بایستم و از همان فاصله زیبا و سفید به نظر برسم، به جای آن که نزدیک باشم و سیاهی هایم دیده شود. آخ که چقدر بیگانگی ثمربخش است، انسانی که نمی تواند با جهان و آدم هایش صمیمی شود، یا حتی آن را بشناسد، به خودش نزدیک می شود و این نزدیکی شناخت می آورد. چه چیزی برای انسان می تواند مهمتر از شناخت خودش باشد؟ خودت را که بشناسی، عشق و ایمان و ایثار را می شناسی، و روح و کلمه را می فهمی.
وقت های تنهایی است که می فهمی هیچ نیستی، در حقیقت هیچ تر از هر هیچی، هیچ تر از گرد و غباری که حتی به چشم نیاید. آن وقت می دانی که عشق ورزیدن به خویش ابلهانه تر از هر نوع بلاهتی است. و چون پوچی خودت را می فهمی، پوچی همنوعانت را هم درک می کنی. آن وقت است که می دانی نه خودت و نه هیچ انسانی عمق ایمانت را شایستگی ندارد. اما دانستن ضرورت ایمان به چیزی فراتر من و دیگز آدم ها و آگاهی به آن چه شایستگی حقیقی ایمان آوردن به آن را دارد محصول همین تنهایی است. و هدیه ایمان ایثار است. ایثار در راه درست ها نه در راه کسان.
من بدین آگاهی رسیده بودم که در جهان تنهام، و مجبورم به مرابطه با دنیایی که قوانین خاص خود را دارد. مرابطه ای که از "خود" شروع می شود، به جهان می رود و دوباره به خود می رسد. مسئله "وجود" است. من پذیرفته بودم که در نهایت آن چه می کنم در جهت نفع یا ضرر وجود خودم تمام می شود. و وجود پایاست. آگاهی از این که هر کس در جهان با خودش تنهاست، انسان را متوجه "وجود تنهای خویش" می کند. جهان همه منم، همانگونه که جهان همه تویی. و او همه ی ماست.


4. هنر و هنر فریبکاری:

فَلَوْلَا نَصَرَهُمُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ قُرْبَانًا آلِهَةً بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ وَذَٰلِکَ إِفْکُهُمْ وَمَا کَانُوا یَفْتَرُونَ
 ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺁﻥ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ، ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩﺍﻧﻰ، ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻘﺮّﺏ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﻯ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ    ﺩﺍﺩﻧﺪ؟ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﺁﻧﺎﻥ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﻣﻰ ﺑﺎﻓﺘﻨﺪ.(احقاف28)

آنچه گذشته، از میان رفته. یعنی به تباهی رسیده است. درد من چیستی و چگونگی ام در حال حاضر است، این منم، که اکنون خود را به عنوان خدای خود بربافته ام، به دروغ. و می دانم که در "سیطره وجود" یاری نخواهم شد.
یادم هست که زمانی شاهین می گفت تنها چیزی که مرا نگه می دارد کار هنری است. او خود را در هنر می یافت، درحالیکه من در همین ابتدای کار خودم را در آن گم کرده ام. احساس می کنم که شروع کار هنر عامل بیرون امدن من از غار تنهایی خویش است. هنر باعث شد که خودم را جدی بگیرم. جدی تر از آنچه واقعا هستم. با خودم تعارف ندارم؛ من کار حرفه ای ام را در سینما آغاز کرده ام و به روند فعالیت های خود در مسیر خلق آثار بزرگتر امیدوارم. کار هنر، این پندار غلط را بر ذهن من مسلط گردانده که مهم و بزرگ ام. باید مرا بشناسند و مستحق دیده شدنم. حال آنکه اشکال در نهاد همین جمله است: "من".
این "من" دوم با اولی تفاوت بسیار دارد.
من اول بی چیز بود. خالی و وسیع. و جهان را در خود می یافت. اما نفس پرست نبود. خواهش های خود را با بایدها و نبایدها تطبیق میداد. و "درست" زندگی می کرد. اما من دوم همه خودخواهی و خویشتن پرستی است. خود را بر جهان مسلط می داند و گمان می کند که مهم ترین است.


5. تناقض ناآشنا:
در وضعیتی مغشوشم. از طرفی عشقی بزرگ در دلم احساس می کنم، محبتی زلال نسبت به همه آدم ها و دوستانم. آن قدر که بهترین ها را برای تک تکشان می خواهم. و همین باعث می شود که نتوانم تنهاشان بگذارم. اما این عشق در عمق دلم به "من" دوم نفوذ کرده است. نفس پرستی در کنار عشق به دیگران متناقض به نظر می رسد اما در باطن برای من شدنی است.
به این فکر افتاده ام که یکباره همه چیز و همه کس را رها کنم و بروم خود را خالی کنم. اما مطمئن نیستم که بعد از رهایی، هنوز بتوانم از "خود" دست بکشم.
باید پاگذاشت روی "من"، "خود"، "ایگو" یا هرچه اسمش باشد. و جهان را دید. زلال و بی واسطه. به خود یادآوری کرد که جهان همه در من است، گرچه "من" هیچترین و بی چیزترین عضو جهان است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۴
ا.پ. اَبرام
جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ب.ظ

اتمام پروژه رستاخیز - فیلم کوتاه تجربی


نام: رستاخیز
مدت زمان: 9 دقیقه
تولید: مرداد تا دی 95
وضعیت: آماده نمایش.
فایل دانلود: بعد از اتمام دوره جشنواره ها بارگذاری خواهم کرد.



1. به فیلم نگاه می کنم، و به خود. آن روزها را به یاد می آورم که نخستین ایماژهای مسیح مصلوب، در بیابان ذهنم جوانه می زد. او را می بردند تا به صلیب کشند، بی آنکه از ایثارش آگاه باشند یا برکه دلشان وسع پذیرش رحمتی از جانب مسیح و خداوندنش داشته باشد. در آینه این شش نفر، چهره درهم شکسته خود را مجسم می کردم که به خوردن سیب سرخ گناه تن می دهد و دوباره حیات پاک از او سلب می شود.

من مرده بودم و این را می دانستم، مرده که نه، من بارها می مردم و زنده می شدم و باز به خوردن سیبی به مرگ می رسیدم، گناهی پر از لذت. راههای عصیان در برابر خداوند برای تن سرکش من بسیار بوده اند، از همیشه تا هنوز، که انسان بسیار به خدا نادان است و به خویش ستمکارتر.
در روایتی که به یکباره در دلم وسوسه خلق انداخته بود، مسیح سیب زرد را می خورد، و با مرگ خویش انسان را از خاک به زندگی می کشید. یک زندگی دوباره، چنان که یک انسان سزاوار آن است - این شاید اقتباسی باشد از قصه مسیحی که مصلوب شد تا گناهان بشر با خون پاکش شسته شود - و بعد انسان زنده شده، تن مسیح را حمل می کرد و به صلیب می کشید. لبش را به سیب سرخ گناه می آلود و همآمیزی می کرد. حریص بود و حریص تر میشد و آنگاه با بوسه ای که از سر شهوانیت خویش بر لب مسیح می نهاد، او را آگاه می ساخت که این پایان ماجرای غفران است و اندک امیدی به بازگشت انسان نیست.
خواستم مخاطبم را هم در این فرآیند شریک کنم تا به او عتابی داده باشم و پرسشی کرده باشم که آیا شما هم شبیه منید؟ همه شما که نشسته اید و اتفاق را مشاهده می کنید، همین قدر به هوس آلوده اید و اگر فرصتی دست دهد لب مسیح را به لب خود می آلایید؟

2. آنچه مرا جرئت آفریدن اثر می داد، مسئله زیبایی شناسی بود. آن گاههایی که تصاویر فیلم را برای خود مرور می کردم، ظرافت های فرمالی که به گمان خود در آن می دیدم مرا به حرکت وامی داشت. اتمسفر فضا را دوست می داشتم، عاشق آن بیابان شده بودم؛ عشقی واقعی چندان که حالم را خوش و سرم را سبک می کرد. وقتی مسیح را می دیدم که تنش را حمل می کنند، دوربین بر لبش بوسه می نهد و در پایان سیب ایثار را پس می دهد، همه چیز برایم ناب بود و تازگی داشت.
 دیگر مسئله خواستن نبود، من نمی توانستم آن را نسازم. هوس تصویر کرده بودم و این میل چنان قدرت داشت که بیهودگی و پرسش های بیهوده را درباره چرایی ساختن از من می زدود. مثل هر عاشق دیگری تمام ایراداتی که گاهی به فیلمنامه می گرفتند - و بعضی شان هم خالی از حقیقت نبود - به چشمم نمی آمد.

3. همیشه نیم نگاهی به آینده شغلی ام داشته ام. برای کسی که نمی خواهد کار کلاسیک کند و یا اصول متعارف جذب مخاطب را رعایت کند، تنها چاره ادامه دادن در مسیری که یاوری جز خود هنر نیست، دست یازی به فرصت جشنواره های فیلم است. در آن جاست که چشم ها به آثار تازه گشوده می شود. از این نظر در برهه زمانی خوبی به دنیا آمده ایم. وقتی که پایه های سینمای غیرتجاری آن قدر استوار هست که بتوان به موفقیت در این مسیر چشم امید داشت. هر چند پر از ناهمواری باشد و نیازمند صبر و حوصله. که شاید همین کم حوصلگی و بی صبری ضعفم بزرگم باشد. به هر طریق، از همان آعاز کار چشمی امیدی به دیده شدن فیلمم در فضای جشنواره ها داشتم، بلکه بتوانم برای کارهای بعدی سرمایه ای یا تهیه کننده بیابم.

4. و حالا مدام این پرسش را از خود می کنم که آیا از کار راضی ام یا نه؟ هم بله، هم نه و باید دید چه می شود.
فرم نهایی کار برایم رضایت بخش است، تا اندازه ای به زیبایی شناسی اولیه مورد نظرم نزدیک شده ام. و برغم کاستی هایی که گوشه ای ش به چشم خودم می آید و گوشه های دیگرش را ممکن است دیگران ببینند، از آن چه در برابر خویش می بینم لذت می برم. در این ماههای اخیر نگرانی بزرگم موسیقی بود، چرا که کار مدام عقب می افتاد و مطمئن نبودم به نتیجه مطلوبی در آمیزش تصویر و موسیقی برسم. اما خدا را شکر این را به خوبی حس می کنم که آهنگساز حس فیلم را به خوبی درک کرده و آن چه ساخته به آن چه باید باشد نزدیکی قابل توجهی دارد.
اما مسئله ای بزرگتر هست که مدام فراموشش می کنم و مدام تخریبم می کند. این فیلم درباره گناه و انسان گناهکار است. آن را ساختم تا پیش از هرچیز شاهدی باشد برای احساس تلخ خودم از تجربه گناه. فیلم به خوبی از پس خود برآمده و زیباست، اما من چه؟ واقعیت این است که بعد از اتمام این تجربه، در فیلم زیبایی بسیار می بینم اما چهره خود را زشت و زشت تر می یابم. چرا که من هنوز همان شش نفرم و حالا نه تنها لبم که بخش های زیادی از وجودم در دریای سیب های سرخ شناور است. چه باید کرد؟ این شب ها مدام از او آمرزش می خواهم، اما این کافی است؟!
و اما توضیح آخر این که نمی دانم در جشنواره ها برای فیلم چه اتفاقی می افتد. متاسفانه یا خوشبختانه هیچ ایده ای در این باره ندارم. نمی دانم فیلم-بین ها و فیلم-دان ها و داورها چه خواهند گفت و کرد. نگرانم کمی. چرا که پروژه های بعدی من، فارغ از ترجمه یک کتاب و ساخت مستندی که به زودی آن را کلید می زنم، نیازمند جذب سرمایه اند. به یاری خدا می خواهم فیلم بلند بسازم، به این شرط که تا ابتدای تابستان 96 سرمایه لازم را جذب کرده باشم. فعلا باید صبر کنم و مشغول نوشتن فیلمنامه بعدی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۷
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ب.ظ

کمبود

آن چه در جهان هست باید بوده باشد و آن چه باید باشد حقیقت است. پس آن چه از جهان کم است در حقیقت نمی گنجد. و آنچه حقیقت ندارد دروغ است.

آنچه در جهان کم است دروغ است. یعنی هیج چیز در جهان نمی تواند کم باشد. دروغ گفته ام اگر بگویم چیزی کم است، یا چیزی باید باشد که نیست.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۳
ا.پ. اَبرام
سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۶ ق.ظ

هنر از منظر افلاطون


بعد از مدتی کشاکش با آرای افلاطون درباره هنر، فرصتی دست داد تا آن چه را در ذهنم رفت و آمد می کرد بنویسم. در حین نوشتن بسیاری از مفاهیمی که پیش از این به خاطرم رسیده بود بازآفرینی شدند. و حالا این مفاهیم تازه نظم بهتری به خود گرفته اند.

برای راحت تر شدن کار، در هر بند یکی از ایده های افلاطون را برگرفته از کتاب حقیقت و زیبایی بابک احمدی با رنگ آبی آورده ام، سپس اگر حرفی درباره آن داشتم به نگارش درآوردم. این حرف ها یا برای واضح کردن مسئله برای خودم است، یا آن ایده را به شکلی که بتوانم هضمش کنم شرح می دهد، و یا سخنی است در رد آن.


1. نگاه افلاطون نه زیبایی شناسانه که عمدتا کارکردگراست: حتی یک قاشق ساخته شده از چوب انجیر زیبا شناخته می شود، به این دلیل که بیش از هر قاشق دیگری برای دیگ سفالی و پختن آش مناسب است.

معیار ارزش هنر، لذت نیست بلکه "درستی" است، و مقصودش از درستی، آن برابری است که هر اثر هنری باید از حیث اندازه و دیگر خصایص با سرمشق داشته باشد. 

احتمالا منظور از سرمشق همان طبیعت بوده و درستی اثر هنری حاصل تناسب "جزء با کل" و "کل با طبیعت" است.

تناسب، تقارن، توازن و ایجاز نکته های مهمی در زیبایی شناسی هستند اما زیبایی نمی تواند "تناسب" باشد، چون تناسب باعث می شود چیزها زیبا بنمایند، و از آن جا که علت یک چیز نمی تواند خود آن چیز باشد پس تناسب نمی تواند خود زیبایی باشد.

یعنی ارزش هنر به درستی است. درستی حاصل تناسب است و تناسب زاینده زیبایی است. پس ارزش هنر به زیبایی است.


2. زیبایی نتیجه عشق (اروس) است. اما هدف عشق زیبایی نیست، بارور ساختن زیبایی است. آن که در راه عشق تمام مراحلی را طی کرد که در آن ها با موارد زیبای بسیار آشنا شد، سرانجام در پایان راه با زیبایی شگفت آوری رو به رو می شود که هستی پاینده و جاودانه است، نه به وجود می آید و نه از میان می رود. چنین نیست که این زیبایی گاه زیبا باشد و گاه نه، از جنبه هایی زیبا باشد و از جنبه هایی چنین نباشد، نسبی نیست. مطلق است. "چیزی است در خویشتن و برای خویشتن که همواره همان می ماند و هرگز دگرگونی نمی پذیرد، و همه چیزها فقط بدان سبب که بهره ای از او دارند زیبا هستند.

با توجه به نگاه کارکردگرای افلاطون و تعریف او از جهان مثلی و حقیقت، اگر اروس را حقیقت(ایده آل) زیبایی بدانیم، پس کسی که با زیبایی سر و کار دارد، یعنی یک اثر متناسب - با تعریف خاص افلاطون از تناسب و درستی - خلق کند، در راه حقیقت زیبایی که همان عشق است گام برداشته و به آن حقیقت نزدیک می شود. گویی فن زیبایی تا آن جا که با تناسب سر و کار داشته باشد در جهت حقیقت است.


3. هر چیز طبیعی یا مصنوع، تقلیدی است از ایده (= جهان مثل،حقیقت)، و هنر تقلیدی است از این تقلید، که به این ترتیب دو بار از حقیقت دور افتاده است.

اگر طبق بند 2 از گفته های افلاطون چنین برداشت کنیم که منشا زیبایی حقیقت عشق است، و طبق بند 1 ارزش هنر را زیبایی بدانیم، پس نتیجه می گیریم که هنر به یک حقیقت می رسد. این نتیجه گیری با همین بند که از مهمترین فرایض افلاطون است تناقض دارد. گویی در جایی مستقیما هنر را از حقیقت دور می بیند و در جایی دیگر آن را در جهت حقیقت می داند.)


4. هنرمندان آثار فنی در قیاس با هنرمندان آثار تقلیدی به حقیقت نزدیک تر اند... نجاری که تختی می سازد در واقع وحدت درونی آن تخت را می آفریند. تخت او حضور مادی دارد. اما نقاشی که تختی را می کشد، تنها تصویری فراهم می آورد که حتی واقعیت ندارد.

تنها زمانی می توان این گفته را پذیرفت که نقاشی را تقلید واقعیت بدانیم. تجربه مدرنیسم در هنر، آنجا که آثار کاملا ذهنی می شوند، مشخصا خط بطلانی است بر این فرضیه.


5. شاعران به نیروی الهام در حالت جذبه و از خود بی خبری با خداوند شعر ارتباط می یابند... یعنی شاعر از خود اراده ای ندارد، بل در حالت مکاشفه و شهود شعر می گوید.

باید دید از نگاه افلاطون جایگاه خداوندانی مثل خداوند شعر در برابر جهان مثلی یا همان حقیقت چیست. اگر چنین تعبیر کنیم که خدایان به حقیقت راه دارند، و ارتباط با خدایان همان ارتباط با حقیقت است، پس کار شاعر پیوسته در پی کشف حقیقت است. از این منظر، این نگاه افلاطون نیز گفته خودش را که هنر دو پله از حقیقت دور است نقض می کند!

بحث حاشیه ای: اما ممکن است خدایان در نگاه افلاطون ضرورتا ارتباطی با حقیقت نداشته باشند، که این غریب می نماید. اگر خدایان در جایگاهی فروتر از حقیقت و جهان مثلی قرار داشته باشند، پس خود کپیه هایی از ایده آل های خود هستند. برای مثال اروس (خدای عشق) کپیه ایست از اصل خود؛ این با چیزی که از خدایان یونانی در اودیسه هومر سراغ داریم نمی خواند. آنان مقدر و مقضی کننده امور اند. بر جهان سلطه دارند. و آن چه بر جهان سلطه دارد نمی تواند جزئی از آن باشد. اما تبیین رابطه خدایان با جهان به این سادگی ها نیست. چرا که آنان گرچه بر جهان سلطه دارند اما جزئی از آن اند. از ویژگی های انسانی و گاه مادی برخوردارند و بر کوه المپ زندگی می کنند. یعنی ساکن زمین اند. اما از طرفی خدایان نمی توانند کپی چیز دیگری باشند. آنان ظاهرا جوهره های جهان اند و اصالت با آن هاست.

از غلامرضا شهبازی نقل قول می کنم که در یونان باستان اگر کسی می گفت من به آفرودیت معتقدم، یعنی اظهار می داشت که به گرایشات عاشقانه و جنسی متمایل ام! این تعریف از رابطه انسان یونانی با خدایان یکسر متفاوت است با آن ذهنیتی که ما ابراهیمی ها از خدا داریم. از این منظر، خدایان یونان جوهره شاخصه های انسانی اند و یا از منظری طبیعی، تجلی سرمنشا تقدیرهای مادی جهان اند. مثلا آپولون در عین حال که خدواند موسیقی و آوازهای خوش است (جلوه انسانی)، گردونه آفتاب را به آسمان می کشد (جلوه سلطه بر طبیعت). آن ها اصیل ترین موجوداتی اند که می توانند وجود داشته باشند. و آنچه اصل است در جهان مثل می گنجد. گرچه مطمئن نیستم در تبیین آرای افلاطون به خطا نرفته باشم!}


6. الهام هنری شکلی از دیوانگی است. "نوع سوم دیوانگی هدیه خدایان دانش و هنر است... اگر کسی در راه شاعری گام بنهد، بی آن که از این دیوانگی بهره ای یافته باشد و گمان کند که به یاری وزن و قافیه می تواند شاعر شود، دیوانگان راستین هم خود وی را نامحرم می شمارند و هم شعرش را که حاصل کوشش انسان هشیاری است به دیده تحقیر می نگرند."

این نگاه در ساز و کار فلسفی ذهنم پذیرفته نیست اما جذابیتی زیبایی شناختی دارد؛ گویی هنر از آن کسانی است که بخت با آنان یار بوده تا مخاطب ندای خدایان دانش و هنر قرار گیرند. به قولی:

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند


7. هر چند که افلاطون، شاعر با استعداد و همه فن حریف را مردی مقدس و اعجاب انگیز می خواند، باز او را با احترام از آرمانشهر بیرون می کند. - هرگونه نوگرایی و بدعت [در این زمینه] مایه فساد شناخته می شود: زیرا چنین وضعی در روحیه و اخلاق جوانان این اثر را می گذارد که از هر چه کهنه و قدیمی است روی برمی گردانند و به هرچه تازه است می گرایند... خطری بزرگتر از این برای جامعه نمی توان تصور کرد که جوانان آن بدین گونه بیاندیشند. - شاعر اولا نباید در اشعار خود مطلبی بیاورد جز آنچه به حکم قانون شایسته و خوب و زیبا به نظر می رسد، ثانیا حق ندارد اشعار خود را پیش از آن که به پاسداران قانون و داورانی که به این منظور معرفی شده اند ارائه کند و موافقت آنان را بدست آورد، در دسترس مردم عادی بگذارد.

افلاطون یک مرد مردم دار اخلاق دوست است. نگران خوشبختی بشر در جامعه است. همیشه نگاهش بر جمع تکیه دارد. از این منظر باید به او حق بدهیم که وقتی برای مصالح جامعه تصمیم می گیرد، توجه به گرایشات فردی عده ای را که گمان می رود بر اجتماع اثر منفی می گذارند، بی ارزش بداند.

در فصل اول کتاب "شیوه های نقد ادبی" آمده است که دلیل افلاطون برای نفی درام یونانی، مضامین آن هاست. درام یونانی عمدتا با مضامین قتل و زنا و دروغ و ... سر و کار دارد و افلاطون آنها را برای افراد جامعه مضر می داند. و به همین دلیل است که آن ها را از آرمانشهر خود طرد می کند.

حقیقت این است که علاوه بر حکومت های توتالیتر که این ایده افلاطون را تمام و کمال به اجرا در می آورند، در جوامع دموکرات نیز نسخه های ضعیف شده آن همچنان کار می کند. مثلا در سینمای غرب برای فیلم ها محدودیت سنی می گذارند. یعنی بر این باورند که برخی آثار حداقل برای کودکان "مضر"اند و سلامت روانی آن ها را به هم می زند.


8.افلاطون چند بار تاکید می کند که شعر شور و  احساسات شدید را فرو نمی نشاند، بلکه آن ها را شدت می بخشد و بارور می کند. دانا کسی است که بر احساس و شور خویش لگام زند، پس هنر را با دانایی سر و کاری نیست. بل با جزء فرودست نفس رابطه دارد و زیان های جبران ناپذیر در پی می آورد.

در بحث تاثیر هنر بر مخاطب همیشه باید نگاهی به مخاطب داشت. چرا که در خوانش یک اثر هنری وضعیت روانی و بستر فرهنگی مخاطب به همان اندازه اهمیت دارد که خود اثر. شاید مهمترین منتقد افلاطون در این مسئله شاگرد خودش ارسطو باشد که گفت آن احساساتی که در مخاطب برانگیخته می شود، نه تنها همیشه بد نیست که می تواند موجب آرامش روان انسان شود.


9. افلاطون می گفت هنر راستگو نیست.
نیچه در چنین گفت زرتشت پاسخ می دهد: شاعران به دلیل کاربرد مجازهای شعری از حقیقت دور می افتند، اما از آن جا که زبان به گونه ای ناگزیر، به هر رو یک سر با این کاربرد همراه است، پس کار شاعران استثنا نیست، بل حتی مهمتر، آنان خود بدین نکته آگاهند که دروغگویند و این فضیلت آن هاست.

همان طور که گفتم، با ذهنی شدن هنر در قرن اخیر دیگر نمی توان آن را تقلید دانست. هنر ذهنی دیگر نه تقلید واقعیت است نه بازنمایی حقیقت. آفرینش خلاقانه ایده هاست. یک نقاشی آبستره، خود یک ایده است که با پدیدار شدن رنگ ها آفریده می شود. یعنی کار هنر حداقل در برهه ای که ما زندگی می کنیم، یکی از مستقیم ترین راههای رسیدن به گونه ای از حقایق حسی است. حقایقی که پیش از آن کشف نشده اند.

اما پاسخ نیچه را نیز نمی توانم بپذیرم، گرچه جواب محکمی هم برای اش ندارم. معتقدم اگر ما ماهیت زبان را تماما کاربردهای مجازی بدانیم، همه معانی چنان نسبی می شوند که برای هیچ سخنی کوچک ترین اعتباری نیست. گویی حریم ایده ها فرو می شکند و اندیشه ها شرحه شرحه می شوند. نتیجتا همین نقل قول هم حاوی اندیشه ای تکه پاره است و بر آن اعتباری نیست. یعنی این عبارت که "معانی زبان نسبی است و حقیقتی در آن نیست"، خودش از نسبیت رها نیست. چاره کسی که به تهی بودن کلام از حقیقت معتقد است هم چیزی جز سکوت نیست.



10. در بحث افلاطون از هنر، زیبایی و حقیقت، مدام این آیات سوره شعرا در ذهنم بازخوانی می شوند: 


هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ 

 ﺁﻳﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﻴﺎﻃﻴﻦ ﺑﺮ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﻓﺮﻭﺩ ﻣﻰ ﺁﻳﻨﺪ؟(221)


تَنَزَّلُ عَلَىٰ کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ 

 ﺑﺮ ﻫﺮ ﺩﺭﻭﻏﺰﻥ ﮔﻨﺎﻫﻜﺎﺭﻯ ﻓﺮﻭﺩ ﻣﻰ ﺁﻳﻨﺪ،(222)


یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ 

 ﻛﻪ [ﺩﺯﺩﺍﻧﻪ ] ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺍ ﻣﻰ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮﺷﺎﻥ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮﻳﻨﺪ،(223)


وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ 

 ﻭ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮔﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﭘﻴﺮﻭﻯ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ.(224)


در آیه اول اشاره می شود که شاعران از شیاطین الهام می گیرند. افلاطون خدایان دانش و هنر را الهام دهندگان شاعران می دانست و قرآن خدایان شر را.

در آیه دوم گناهکاری قرین دروغگویی شاعران آمده است. همان طور که افلاطون از فساد در درام یونانی حرف می زند و از آن انتقاد می کند.

در رابطه با آیه سوم، تفسیر "نمونه" آورده است که شیاطین سخن حقی را از فرشتگان می شنوند و کذب آن را به گناهکاران می گویند. یعنی آنچه به شاعران وحی می شود درست مخالف حقیقت است!

افلاطون در جایی می گوید که هنرمند تنها شبح نیکی و فضیلت را می سازد، او از موضوع کارش اطلاع درستی ندارد، بی آن که بداند آن ها خوب یا بد هستند، آنان را چنان مجسم می سازد که به نظر مردم نادان خوب جلوه کند. همان طور که در آیه چهارم، پیروان شاعران گمراه معرفی شده اند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۴:۱۶
ا.پ. اَبرام
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۰ ب.ظ

سرگرمی


 کار فلسفه فرار از سرگرمی است، گرچه خودش سرمان را گرم می کند.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۰
ا.پ. اَبرام
يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ب.ظ

تجربه تئاتری

از تجربه تئاتر باید چیزی بنویسم. اتفاقی می افتد که برای ما سینمایی ها دست کم تا زمانی که مخاطب باقی مانده ایم قابل دستیابی نیست. سینما استحاله واقعیت یکدست چشم به آنات گسسته دوربین است؛ با تمام برش ها و حرکت هاش؛ یا محملی است برای اندیشه به جای کلمات. جایی که تصاویر در مقایسه با واژگان نسبت درست تری با ذهن می سازند. "محمل" لفظ گویایی است. سینما همیشه با واسطه همراه است. منظورم فقط وابستگی اش به تکنولوژی و دستگاه های ضبط و پخش نیست. سینما جایی اتفاق می افتد که در واقعیت حضور ندارد. فرقی نمی کند به سالن های تاریک سینما می رویم، یا در نور روز و روی لپ تاپ فیلم می بینیم؛ همه اتفاقات در آن جا می افتد که تو نیستی. انگار چیزی به جهان نسبت داده می شود که جزء ذات آن نیست. به وصله می ماند.

به قولی عبارت "سینما-حقیقت" همان قدر مضحک است که "کله پزی انقلاب"! سینما و حقیقت ربطی به هم ندارند. یا به قول اصلانی در اثبات عدم وجود سینمایی به نام سینمای مستند واقعگرا همین بس که قاب دوربین مرزهای واقعیت جهان را به اندازه یک تصویر مستطیل شکل کوچک می کند. یعنی دوربین تنها قادر است که یک مستطیل از واقعیت را به نمایش بگذارد نه کل آن. سینما گاها ادعا می کند که حقیقت یا واقعیت را نمایش می دهد که هر دو دروغ است. حقیقی نیست، چون با 24 فریم در ثانیه چشم را فریب می دهد و حرکت دروغین القا می کند. حقیقت با فریب سر و کاری ندارد. و واقعی نیست، چون جهان را به یک شکل هندسی محدود می کند.

نمی خواهم این حرف کلیشه ای و مسخره را تکرار کنم که تئاتر نسبت به سینما هنر زنده تری است و به تجربه عملی ما از واقعیت نزدیکی بیشتری دارد. چیز دیگری می گویم. این که در هنرهای نمایشی، خواه در سینما خواه تئاتر، ادراک کامل تر هر اثر تنها آن موقعی اتفاق می افتد که در تجربه ساخت آن شریک باشیم. سینما تنها زمانی از تئاتر جداست که به عنوان مخاطب با آن برخورد کنیم. ولی هنگام ساخت فیلم، تجربه تئاتری دست اندرکاران از تجربه سینمایی آنها پیشی می گیرد، و لایه ای جدید به ادراک افراد از آن فضای خاص اضافه می شود.

در چنین موقعیتی، ادراک از اثر هنری نه تنها چند لایه که چند وجهی می شود. ادراک کارگردان مبتنی بر تجربه کارگردانی و ادراک بازیگر مبتنی بر تجربه بازیگری خویش است. بدین ترتیب یک فیلم به اندازه تک تک دست اندرکارانش معناهای چندلایه می یابد. مطمئنا یک فیلم خاص برای منشی صحنه و تدوینگر آن معناهای متفاوتی می سازد، خواه از نوع زیبایی شناسانه، خواه فلسفه پردازانه. البته هنگام کار، زیبایی شناسی کارکرد بسیار پررنگ تری در پیشبرد تولید دارد.

امروز از نزدیک شاهد پشت صحنه و تمرین های یک گروه تئاتر بودم. در حس و حال آنان چیزی بود که می دانستم حتی اگر 30 شب به تماشای آن اثر بروم از آن سهمی نخواهم داشت. آن حسی که وقتی دو بازیگر در مقابل بازی می کنند از بیان و بدن هم می گیرند. آن واقعیت هیجان انگیزی که نه در تعریف هنر می گنجد نه نسبتی به روزمرگی خام ما دارد. اتفاقی می افتد که فقط برای شخص بازیگر قابل درک است. کیفیتی زیبایی شناسانه که در لحظه اتفاق می افتد.

همه این ها را گفتم که دل خودم را خوش کنم. به خود دلگرمی بدهم که آن تجربه عملی و حسی که فقط خود بازیگران توانایی درکش را دارند، هنگام ساخت فیلم هم به میزانی قابل دستیابی است. گرچه همچنان از تجربه شکوهمند و غریب تئاتری ها حیرت می کنم. حس می کنم که آن ها توانایی آن را دارند که هنر را عمیق تر درک کنند. انگار که رفتن به این عمق تنها از عهده آن ها بر می آید.

حالا به عنوان یک فیلمساز تازه کار، حس بهتری به کار بازیگران دارم. همیشه می گفتم اصالت هنر فیلمسازی در نهایت با ذهن فیلمنامه نویس و کارگردان است، اما اینک معتقدم که تجربه بازیگر از حسی که جلوی دوربین یا روی صحنه می گیرد، ای بسا که هیجان انگیز تر و هنرتر است.
نوش جانشان، بو که سهمی اش به ما رسد!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
ا.پ. اَبرام
يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۹ ق.ظ

رنگ ذغال

 در یادداشت های اخیرم به وضوح پراکندگی تاملات خود را حس می کنم. تاملاتی که در سطح ورجه وورجه می کنند.

عمق من در این روزها همین است. یعنی تو که نباشی وضعیت همین است. هیچ واژه ای خلاقانه و ابداعی نیس، حتی اگر در جایگاه خودش باشد. همگی کهنه اند و من دچار فرسودگی ام. ذهن فرسوده را راهی به آفرینش نیست. تامل عمیق نیاز به افرینش دارد.

تک جمله آخر را درباره خودم به دروغ گفتم. به فولی بودنت برایم شعر و نبودنت شعر است. یکی تصنیف و دیگر آواز دشتی. سیاهی اش برای من، سفیدی اش برای تو. با هم از دور به رنگ ذغال داغ؛ گرچه سرمایی سخت ما را دربرگرفته است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۹
ا.پ. اَبرام
جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۵ ب.ظ

کلمه

 دیگه زمان برنمی گرده و راهی جز دوری نیس. عجیبه که باید راه بهتری باشه اما کلمه ای براش وجود نداره. این جهان راه بهتری بلد نیس پیش پات بذاره. کلمه های جهان محدودیت دارن.
این بیشتر آدمو اذیت می کنه. عشق هس، ایمان هس. دلتنگی هس، شعر هس... اما وقتی بین اینا گیر میافتی و اذیت میشی، جهان کلمه بهتری بهت نمیگه تا بتونی خودتو نجات بدی. یا اون کلمه وجود نداره. یا این قدر مبهمه که نمی فهمی ش.
مجبوریم به این زندگی. مث دوران محکومیت یه متهم. اما اتهام آدم چیه؟ کی و به چه حقی داره براش حکم می کنه که مجبوره این شکلی زندگی کنه؟
انسان اون قدر ناتوانه که حتی نمی تونه کلمه جدیدی برای خودش خلق کنه. همه مفاهیم و احساسات از قبل تعریف شده ن و راه فراری نیست جز تطبیق با این وضعیت جهان.
دارم از دست میرم و حس می کنم حتی خدا هم با من قهر کرده. به همه بدهکار شده م.
خدا معنی این جهانه. جهان نمی تونه بی معنی باشه. و منطقی نیس که خدا با من قهر کنه. یعنی نمیشه. ولی انگار من میخوام اینجوری باشه.
اگه قهر نیس، پس چرا میذاره این قدر ازش دور بشم؟ این قدر که حتی دیگه دلتنگشم نباشم؟ اگه اون بخواد دور نشم، نمیذاره ازش فرار کنم. اون می بینه من لجبازم، خودشم لج می کنه.
دست خودم که نیست. آسونگیرم. نسبت به خودم و همه آسونگیرم. اما نسبت به خدا نمی تونم آسونگیر باشم. اون منو لوس کرده. هرچی بخوام بهم میده. اما دور نگهم داشته.

وقتی نفس می کشیم، هر دفعه تعدادی اکسیژنو به کربن دی اکسید تبدیل می کنیم و حق حیات رو از یه عده می گیریم. وقتی خدایی باشه حداقل میفهمی که این کارت درسته، چون اون اجازه داده تو زندگی کنی. اون وقته که دیگه مرگ دیگران به قیمت زندگی تو اذیتت نمی کنه.
امروز به خودم گفتم میخوام برای مدتی عصیان کنم. میخوام دوباره سرکش بشم. می ترسم اما حس بهتری از گناه کردن دارم... هنر گاهی زاده گناهه. و من این رو تجربه کرده م. یه زیبایی شناسی غریب که گاهی حال آدمو خوب می کنه. میخوام گناهکار باشم حتی اگه حس کنم اشتباهه. ینی دلم میخواد اشتباه کنم.

من گاهی برای مدتی این طوری میشم. و بعدش حس بیگانگی می کنم از اون چیزی که باید باشم. گاهی چاره ای نیس. فقط می ترسم اون چیزایی که الان دارم از دست بدم. خب من که جای خدا نیستم و اون ممکنه منو تنبیه کنه. مثلا یه روز صبح از خواب بیدار شم و بفهمم کور شده م یا عزیزام بمیرن یا هرچی ... خدا لوسم کرده. اما اگه عصیان کنم ممکنه یهو ولم کنه. از این می ترسم.

- بیشتر حمایت اونو میخوای
یا لذت گناهو؟

آخ اگه جواب این سوالو می دونستم...

- به این چقدر اعتقاد داری که ما گناه می کنیم که خدا بخشنده باقی بمونه؟

یادم می مونه این جمله. اما اگه یه نفر واقعا بخشنده باشه، نیاز نداره بقیه گناه کنن تا بخشندگی ش بهشون ثابت کنه.

- ثابت شده س. فقط باید یه جوری یادمون نره. این میتونه یه راه باشه.

باز کردم، این اومد:
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد
محراب ابروی تو حضور نماز من

آدم خوبی به نظر میاد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۵
ا.پ. اَبرام