تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ب.ظ

تحقیر

وقتی دوستی تحقیرم می کند، جدی اش نمی گیرم. اما وقتی کسی که دوستش دارم تحقیرم می کند، به خودم شک می کنم.
پیش از این گفته بودم که "دیگری را دوست داشتن"، ناشی از "خودخواهی" است. پس حقارتی که از سوی او صورت می گیرد، منشا و مقصدش خودم هستم. وقتی کسی که دوستش دارم تحقیرم می کند، انگار که خودم در حال تحقیر کردن خودم هستم. و با وجود تحقیر شدن، همچنان به دوست داشتن اش ادامه می دهم، انگار که به او حق می دهم مرا تحقیر کند.
اگر حق می دهم، پس چرا وقتی تحقیرم می کند رنجور می شوم؟
شاید به این دلیل که حق دادن با پذیرش فرق می کند. من به او حق می دهم که مرا تحقیر کند، اما نمی توانم حقارت را بپذیرم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۱
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۰۲ ب.ظ

ماه

خواب دیدم که ماه
از تو پر شده است
چشم گشودم
ماه رفته بود
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۲
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ق.ظ

جوانه

باز تو
یادآوری بک جهان شعر
یک بغل بهارنارنج

جهان را به آغوش می کشم
باز جوانه می زنی

اما آفتاب را
طلوعی دوباره نیست
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۲
ا.پ. اَبرام
دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۹ ق.ظ

گذری بر سارا کین


درباره blasted

نمایشنامه ای که موقع خوندنش نمی دونی باید لذت ببری، استفراغ کنی یا بگیری خودتو بزنی. این سطح از خشونت به هیجانت میاره، اما همزمان دلت می خواد به حال این 3 نفر گریه کنی. حس می کنی باید یه کاری کنی اما هیچی از دستت بر نمیاد. انگار که داری تو کثافت غلت می زنی و بوی بد خفه ت می کنه... یه وضعیت نابسامان آزاردهنده، وضعیتی که قتل و تجاوز به طبیعت زندگی تبدیل شده و هیچ نجات دهنده ای نیست، مگر خود کین، که از دروغ نجاتت می دهد.

***

همه چیز از خشونتی فرو خورده شروع می شود و به بمبارانی خشمآگین مبدل می گردد و درست در برابر چشمهای تو روی صحنه تئاتر می ترکد. خشم روی خشم، و تجاوز به عواطف تو، وقتی که تجاوزهای خشونت بار متمادی در برابرت اتفاق می افتد. اضمحلال پاکی به خاطر هیچ و پوچ؛ و رنج مداوم انسان که خودش هم نمی تواند برای این حجم از وحشی گری دلیل ببافد.

تئاتر سارا کین بی اندازه صادق است. عریانی انسان بی هیچ دروغ و بی هیچ آلایشی. و چهره لخت او در جهانی که خدایش مرده است و سربازها محدودیتی برای گشایش عقده های خویش نمی شناسند.

سارا کین هنر را برای هنر نمی خواهد، او هنرمند نیست، کودکی است که فاجعه زندگی را می بیند، حیرت زده می شود و با همان زبان بچگانه و راستگو همه چیز را بازگو می کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۸:۳۹
ا.پ. اَبرام
جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ق.ظ

رباب، زنی پیش آفتاب

تاملی بر داستانِ "رباب، زنی پیش آفتاب"
نوشته محمدحسین توفیق زاده


سکوت من در برابر تاریخ و اختگی نرینه ام در ماتحتِ تاریخ نویسان؛ یا من پیروز خواهم شد و کتاب تاریخ را به آتش خواهم کشید، یا آنان به ذوق و عاطفه ام تجاوز خواهند کرد.
من صدای انسانم و زجه رَباب، که با هر دمش تواربخ را به تمسخر می گیرد.

باید که اعتراف کنم، و چه اعترافی بهتر از آن که پیش رباب گفته شود؟ که من دیرزمانی است بالاجبار فاحشه علمِ لاینفع بوده ام  و جاکیشم تاریخ بوده است. تاریخ، این ظلمت بی انتها که مرا از حجم عظیم آگاهیِ "کنونی و اینجایی" محروم داشته است و به دریوزگی خاکستر تن های مردگان وامی دارد. خواندن تاریخ، یعنی آن که مدام سرت را برگردانی تا گذشته را دریابی، حال آنکه نور آفتاب بر تو عمود می تابد و در لحظه دم و بازدمت خواهش های عظیم زندگی در جریان است.

دروغ پی دروغ، توصیفات بی روحی که از وقایع گذشته به نوشته درآمده است. و اشتباه پشت اشتباه، حفظ تاریخ تولدها و مرگها در ذهن. آن چه من مدام می کردم.

ذهن منطقی انسان همیشه وقایع را به صورت متوالی چینش می کند، سطح اتفاقات را بی آن که به عمق برسد لمس می کند و نتایج بیخود و احمقانه می گیرد. تاریخ شرح "آنچه گذشت" هاست، نه "چگونه گذشت ها" و ذهنی که جز اتفاقات به خاطر نسپرد، تنها با تل خفیفی از واقعیت دست و پنجه نرم خواهد کرد.


***


با یک متن موثر مواجه ایم. متنی که توجه صادقانه اش به کلمات، به مرابطه ای موفق می انجامد. و نتیجه اش فهمی مستقیم میان نویسنده، خواننده و مخاطب. از رنج رباب تا عشق نویسنده، به چشم های بی فروغ خواننده ای که سال هاست بار سنگین محرومیت را بی آن که خود بداند به دوش کشیده است. محرومیت از روح زندگی و رنجی که به پالایش روح می انجامد.

خواندن این کتابِ در دستِ چاپ، برایم اتفاق تازه ای بود. صادقانه بگویم؛ همچنان در تاملم و هنوز مطمئن نیستم که این کلمات سزاوارند آن چه را در مرابطه ما سه نفر گذشت یا نه. دست محمدحسین بر کاغذ می رفت، دست رباب زیرآفتاب می سوخت، و دست من از خشم حاصل از یک زندگیِ از دست رفته مشت می شد. گویی جهان را تاب نمی آوردم، آن گاه که متن را می خواندم و گذشته و آینده در اکنون خلاصه می شد. آن گاه که عاشورا دیگر یک واقعه تاریخی نبود، آن را در هر ده تپشِ نبضم احساس می کردم. تشنگی آن جماعت یک رخداد ساده نمی نمود، در استشمام هوای خشک اطرافم می فهمیدم اش. و رباب نه فقط همسرِ یک امامِ شهید، که اینک خلوصِ دردِ شهادت در زانوان رنجور من بود. و صدای ایمان بلندتر از همیشه در سرم می پیچید، وقتی که انعکاس عشق رباب در آینه های ذهنم تکرار می شد. چه عکس هایی، چه نوری که تلالوءاش چشمانم را می شست و سیمان های دیوار اتاق را فرومی ریخت، تا از خاکستری این قرن رها شوم و قدم بگذارم در آن صحرایی که عشق باریده بود.

تاریخ به ما گفته است در آن صحرا چه اتفاق افتاد، اما از عمق بغض رباب آگاهمان نکرده است. تاریخ می تواند بگوید چه کس باایمان بود، بی آن که از چیستی ایمان حرف بزند. می تواند از سالروز ازدواج عشاق خبر دهد، بی آنکه چگونگی عشق ورزیدن را بفهماند. قادر است رنج کشیدگان را نام ببرد، اما نمی تواند رنج آنان را به درستی بشکافد. تاریخ جنگ ها را معرفی می کند، اما تا ژرفای تلخی فاجعه نمی رود.

تفاوتی قائل می شوم میان دانش و آگاهی. دانش آن است که به تو بگویند رباب زن حسین بود و در جنگ حضور داشت و سپس به اسارتش بردند. آگاهی آن است که بفهمی در زجه های او چه عشق ها جریان داشت و چه قلب ها می تپید. و در هر اشکش چه جهانی زنده بود، با هزاران نسیم و نوای مرغانی که پر می کشیدند تا سیمرغ شوند. ربابِ اول چهارده قرن است که به مرگ رسیده و ربابِ دوم در همین لحظه به قوی ترین حالت ممکن زندگی می کند؛ هنوز تا همیشه. اولی را تاریخ می شناساند و دومی را هنر.

در این اثر با یک هنرمند مواجه شدم. تبریک به تو که حالا این قدر خوب می نویسی.


***


باید اتفاقی دیگری بیافتد تا تغییری جدی تر در من رخ دهد. باید واقعا بتوانم از تاریخ دل بکنم و دوباره به هنر برسم. تاریخ مکاتب را دور بریزم، تاریخ فلسفه را بسوزانم، و تاریخ هنر را از ذهن خارج کنم. همیشه گوشه چشمی باید به آنان داشت، اما در بندشان نباید بود. این همان است که امیر گفت و محمدحسین تصریح کرد. حالا راحت تر احمق های تاریخ خوان را به تمسخر می گیرم، گرچه خود یکی از آنان بوده ام.

و اکنون بی آن که نگران وضعیت یک فیلم در روند تاریخ سینما باشم، از تماشای آن لذت می برم. بی آن که یک فیلسوف را با تاریخ فلسفه بسنجم، به خواندن کتابش تن می دهم. حالا وقتش رسیده با "اکنون" معاشقه کنم، بی آن که به گذشته وسوسه شوم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۷
ا.پ. اَبرام
پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۲۳ ق.ظ

از کیرکگور

در آفاق دوردست پاره ابرهایی دیده بودم که خبر از طوفانی هولناک می دادند.می توانسنم با اطمینان خاطر پیش بینی کنم که این طوفان بنیان کن خواهد رسید، این را نیک می دانستم. اما دریغا چه از دستم برمی آمد؟


***


فلسفه با هر گامی که پیش بر می دارد، یک پوست می اندازد. آدم های کله شق و سمج درون پوست های کهنه می خزند و جا خوش می کنند.

...

حق با فلسفه است که می گوید زندگی را با نگریستن به پشت سر می توان دریافت. اما همواره در این میان از این اصل غافل می شویم که زندگی را باید رو به پیش زیست. اگر به اصل اخیر توجه کنیم، در می یابیم که هرگز نمی توان زندگی در زمان را به درستی فهمید. زیرا هیچ لحظه ای از زندگی را نمی توانیم از حرکت بازداریم تا نگاهمان را به پشت سر برگردانیم.


***


وقتی انسانی که رنج می کشد، کیفرش را گناهکارانه و بردبار برتابد، وی را از آن آوازه ای نخواهد بود. اما اگر بی گناه و بردبار برتابدش، از آن وی را آوازه ای خواهد بود... انسانی که در دلش خداترسی و پارسایی ماوا دارد، با یاری خداوند روحش را به خاکساری وامی سپارد، تا دیگربار در خداوند شادمان شود و در سرورش آرام گیرد، آن گاه در بردباری خود را رها خواهد کرد، اگرچه بس دشوار است از کف دادن خواسته اش که چون رویایی است. آن که می خواهد همه جهان را از آن خود کند، چونان زندانی می شود که حتی در ستیز مغلوب نمی گردد بلکه شمن وار، خود را ذره ذره آب می کند و می کاهد.

...

هرچه آدمی به خداوند نیاز بیشتری داشته باشد، هر چه عمیق تر دریابد که نیازمند خداست، و در این حال در اشتیاق و کشش پیشتر رود، به همان اندازه کامل تر می شود. اگر به درستی التفاط به کلام را بیاموزد، از دوردستان کسی می خواندش، آن جا که وی نه مفهوم دنیوی اوای مام زمین را می شنود، نه سخنان آدمیان را، نه هیاهوی کشاورزان را، بلکه در ان جا کلام این را به وی شرح می دهد و با این راز کمال آشنایش می کند که، نیازمند به خداوند بودن چیزی نیست که ناگزیر باشی از آن شرمنده شوی، بلکه خود عین کمال است، و غمگین ترین حال زمانی است که کسی از جهان رخت بربندد بی ان که دریابد به خداوند محتاج است.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۰۹:۲۳
ا.پ. اَبرام
دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ب.ظ

فیلم دانشجویی 2

پروژه دانشجویی دوم

فیلم 90 ثانیه ای صامت

موضوع: زنان و جامعه

اعضای گروه: امین پاک پرور، علیرضا اجدادی، شیرین اخلاصی
با همکاری: زهره برادران، روشنک حاجی اکبری

مهرماه 1395

دانشکده سینما و تئاتر - هنر تهران

سرپرست کار: دکتر محسن هاشمی


دریافت
حجم: 17.1 مگابایت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۲
ا.پ. اَبرام
دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۱۵ ب.ظ

فیلم دانشجویی 1

پروژه دانشجویی اول

فیلم 30 ثانیه ای با دوربین ثابت

موضوع: محیط زیست

اعضای گروه: علیرضا اجدادی، شیرین اخلاصی، امین پاک پرور، معین الدین زارعان

مهرماه 1395

دانشکده سینما و تئاتر - هنر تهران

سرپرست کار: دکتر محسن هاشمی


دریافت
حجم: 12 مگابایت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۵
ا.پ. اَبرام
دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۴۴ ب.ظ

تفاسیر

 چیزی در حال وقوع است که اجازه نوشتن را مدام از من سلب می کند. چیزی که باعث شد تمام نوشته های پیشینم را هم حذف کنم و دوباره همه چیز را از ابتدا شروع کنم.
گمان من این است که نوشتن از هر چیز نیازمند نوعی اطمینان ناخودآگاه از آن است که انسان را به کنش و بیان وامی دارد. کسی که از هیچ چیز اطمینان ندارد، سکوت را به گزافه گویی ترجیح می دهد.


دروغ گفته ام اگر ادعا کنم که دوباره درحال متولد شدن ام. اما این عاری از حقیقت نیست که در این روزها، عشق تنها چیزی است که برایم باقی مانده و در ساحت دیگر مفاهیم، تمامی دال و مدلول هایم به هم ریخته اند و ذهنم بیش از آن که کنشی از خود بروز دهد، به آنچه بر سرش می آید واکنش می دهد.


نمونه اش همین میل لایزالم به چخوف خوانی است؛ من نیستم که چخوف می خوانم. او مرا با خود می برد و در آن درک اگزیستانسیالیستی تلخ اش از زندگی غرق می کند. او بر من مسلط می شود و بی آن که آگاهانه تصمیم گرفته باشم، دیالوگ های شخصیت هایش را مکررا ادا می کنم.
حالا پنداشته های ذهنی پیشینم به قراردادهایی پراکنده تنزل یافته اند. همین باعث می شود که از نوشتن بترسم و مثل سابق مدعی و حراف نباشم. و به جای تاثیرگذاری، به جست و جوی تاثیرپذیری باشم. گرچه می دانم پرتگاه یعنی همین که درحال انجام کاری باشی اما ندانی چرا آن را انجام می دهی.


دیروز توی حیاط دانشکده وقتی گربه را بغل کرده بودم و نوازشش می کردم، از تغییر خود آگاه تر شدم. من مدت بسیار زیادی به فلسفه متکی بودم تا زیبایی شناسی. حالا درست برعکس شده. من از نوازش این گربه حس بهتر دارم تا خواندن جمهوری افلاطون. به خود می گویم که چه خوب بود روزهایی که می توانستم اطمینان داشته باشم و متهم کنم. روزهایی که می شد فکر کنم و به نتیجه ای دگماتیک برسم. و این چه قدر احمقانه است که کسی فقط به زیبایی شناسی متکی باشد و بیهودگی زیستن را -زمانی که هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد- نفهمد.


با خود می گویم همه اش تقصیر سانتاگ است. درست در بدترین موقعیت ممکن سراغم آمد. درست وقتی به زیبایی گرایش داشتم، با من حرف هایی زد که نباید می زد. من تمایل داشتم که بار دیگر از زیر بار مسئولیت های فکری خود رها شوم، و سانتاگ دقیقا همین کار کرد. این زن لعنتی که این قدر خوب حرف می زند و خوب استدلال می کند. نمی فهمم چرا وقتی که حتی باید با او مخالفت کنم، نمی توانم. شنیدن حرف های او تجربه ی اطمینانی دلپذیر است. مهم نیست که درباره ادبیات حرف می زند یا روانشناسی، مهم این است که خوب همه چیز را به هم پیوند می دهد. گرچه درست و غلط درمیان حرف هایش بسیار است، نمی گذارد علیه اش حرف بزنم. حس حقارت می کنم دربرابر این نثر، حس گم بودگی و کم فهمی.


او برایم توجیه کرد که زیبایی شناسی هنری نوعی ادراک خودآیین است که هنرمند و مخاطبانش را دست کم به هنگام مواجهه با اثر هنری، از فلسفه و دین بی نیاز می کند. از حرف هایش این را هم استنباط می کنم که اگر مقصود هنرمند از خلق اثر، رسیدن به غایت زیبایی شناسانه باشد، هنر برای او مثل نوعی آیین عمل می کند. آیینی که اعتبارش را از ذات خود می گیرد نه از غیر.
اما هیچ کدام از این ها دلیل نمی شود که حرفش را واقعا قبول کنم. نمی توانم این را بپذیرم که زیبایی به کنش های هر روزه ما اعتبار می بخشد. حتی اگر وجود مقدم بر ماهیت باشد، زیبایی ماهیتی نیست که انسان بتواند با چنگ زدن به آن، دلهره های روزمره اش را از درست و غلطی کارهایش از میان بردارد.


این بازگشت بچگانه را به -هنر برای هنر- دوست ندارم. گرچه به نظر نمی رسد خود سانتاگ هنر را برای هنر بخواهد. اصلا آدمی که این همه مخالف جنگ بوده نمی تواند فقط برای هنر نوشته باشد. برغم این که نه او چنین می خواهد و نه من، ایده های پراکنده اش مرا به همین سمت سوق می دهد.

تاثیر سانتاگ چنان بود که مجبورم کرد حتی نام وبلاگم را تغییر دهم. مقاله "علیه تفسیر"، در من هیاهویی از واکنش های ضد و نقیض ایجاد کرد. او در مقام نقاد متذکر می شود که هنر بدون آنکه تفسیر شود به وجود خود اعتبار می دهد. از این نتیجه گرفتم که اگر زندگی هم هنر باشد، پس نیازی به تفسیر ندارد. اما خود با این مخالفم. دل سپردن به زیبایی شناسی زندگی بدون مدرکات فلسفی، قابل دفاع نیست. دفاع نیاز به دلیل دارد و هیچ دلیلی برای "زیستن بدون دلیل" وجود ندارد، حتی اگر زندگی مملو از ادراکات زیبایی شناسانه باشد.


در تشویش ام و نگران بیهودگی و انحطاط معنا، درست در وقتی که بیش از پیش نیارمند کشف و شهودم. نام وبلاگ خود را گذاشتم "تفاسیر"، تا تکیه گاهی باشد برای این بینش که زندگی بدون تفاسیری که از آن می کنیم، بی معنا و بیهوده است. من در این وبلاگ جدید، بیش از آنکه در پی بروز آرای خود باشم، از بیهودگی فرار می کنم؛ نوشتن به مثابه ی گریز از بیهودگی زیستن؛


بعد از این متن، حالم خیلی بهتر است. حالا فکر می کنم که معنا و زیبایی به توازن رسیده اند. چه خوب که این لحظه با کلمات ثبت می شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۴:۴۴
ا.پ. اَبرام
شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۳۸ ق.ظ

سرآغاز

من میان دست های تو و پندار خدا
دو نیم شده ام
میلم به زیبایی خودآیین تو
سرم در پناه آیین او


در چشم های تو زندگی یافته ام
و از خشم او به مرگ رفته ام
تو نهاد زیستنی
گرچه مداوم به مرگ می اندیشی
هر دو "زنده ایم
و مرگی خفیف در ماست"


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۰۳:۳۸
ا.پ. اَبرام