تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۳۴ ب.ظ

گلایه های بسیار


1. در حضور دیگران:
 باید راه گریزی باشد، از این فضای مجازی لعنتی که وقت را پر می کند و ذهن را تخدیر. تلخ می گذرد. این تلخی برای منی که بر همه چیز و همه کس آسانگیر شده ام نادر است، اما باید کاری کنم. جدا باید کاری کنم.
این فضای آبی تلگرام که پیش از این با فیسبوک به آن عادت داشتم، نه آن آبی است که شایسته کیفیت نام این رنگ است. خسته ام، اما با این همه آدم که به آن ها متصل ام چه کنم؟ مدت هاست به دنبال راه فرار بوده ام. می خواهم به "واقعیت" بازگردم. به "آبی"ها و "لبخند"های واقعی، نه این شکلک ها و استیکرهایی که نه راست و دروغشان روشن است، نه کیفیت عاطفی شان.


2. آدمی و آدم ها:
دلیل ناتوانی ام از فرار را می دانم، من در این فضا با دوستان زیادی در ارتباطم. حدود بیست رفیق صمیمی و نیمه صمیمی و دور و نزدیک که تک تکشان را دوست دارم و به حضور دائمی شان در زندگی شخصی ام گرفتارم. که حتی اگر مدتی بگذرد و آنان سراغم نیایند، خودم دنبالشان می گردم. یا به وبلاگشان سر میزنم یا به تلگرامشان. که حتی وقتی پیام می دهند و به خاطر دوری ذهنم از فضای ذهنشان حوصله شان را ندارم، نیرویی درونی مرا به پاسخ وامی دارد.
اما چه می شود کرد؟ جز این مگر راهی برای ارتباط هست، وقتی که از آن ها دورم و فرصت دیدار نیست؟ فرقی نمی کند این فاصله به اندازه ده خیابان باشد یا هزار کیلومتر...
از خود می پرسم این همه ارتباط را برای چه می خواهم؟ نمی دانم. هیچ گاه خودم را یاد ندارم که این همه به آدم ها عادت کرده، و این قدر به یکایکشان عاشق باشم. عشق من همیشه به انتزاعات بیشتر از همه چیز و همه کس بود. اما چه پیش آمده که شکلک تلگرامی لبخند دوستانم را به لبخند امیلی ترجیح می دهم؟ چگونه باور کنم این تغییر را؟ و مهمتر این که چگونه با آن کنار بیایم؟ تغییر جدیدی ضروری است.


3. دلتنگ تنهایی و ایثار:
من روزهای تنهایی خود را فراموش نکرده ام. روزهای بیگانگی من از جهان و دوری همه از من. روزهایی که ترجیح می دادم دور بایستم و از همان فاصله زیبا و سفید به نظر برسم، به جای آن که نزدیک باشم و سیاهی هایم دیده شود. آخ که چقدر بیگانگی ثمربخش است، انسانی که نمی تواند با جهان و آدم هایش صمیمی شود، یا حتی آن را بشناسد، به خودش نزدیک می شود و این نزدیکی شناخت می آورد. چه چیزی برای انسان می تواند مهمتر از شناخت خودش باشد؟ خودت را که بشناسی، عشق و ایمان و ایثار را می شناسی، و روح و کلمه را می فهمی.
وقت های تنهایی است که می فهمی هیچ نیستی، در حقیقت هیچ تر از هر هیچی، هیچ تر از گرد و غباری که حتی به چشم نیاید. آن وقت می دانی که عشق ورزیدن به خویش ابلهانه تر از هر نوع بلاهتی است. و چون پوچی خودت را می فهمی، پوچی همنوعانت را هم درک می کنی. آن وقت است که می دانی نه خودت و نه هیچ انسانی عمق ایمانت را شایستگی ندارد. اما دانستن ضرورت ایمان به چیزی فراتر من و دیگز آدم ها و آگاهی به آن چه شایستگی حقیقی ایمان آوردن به آن را دارد محصول همین تنهایی است. و هدیه ایمان ایثار است. ایثار در راه درست ها نه در راه کسان.
من بدین آگاهی رسیده بودم که در جهان تنهام، و مجبورم به مرابطه با دنیایی که قوانین خاص خود را دارد. مرابطه ای که از "خود" شروع می شود، به جهان می رود و دوباره به خود می رسد. مسئله "وجود" است. من پذیرفته بودم که در نهایت آن چه می کنم در جهت نفع یا ضرر وجود خودم تمام می شود. و وجود پایاست. آگاهی از این که هر کس در جهان با خودش تنهاست، انسان را متوجه "وجود تنهای خویش" می کند. جهان همه منم، همانگونه که جهان همه تویی. و او همه ی ماست.


4. هنر و هنر فریبکاری:

فَلَوْلَا نَصَرَهُمُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ قُرْبَانًا آلِهَةً بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ وَذَٰلِکَ إِفْکُهُمْ وَمَا کَانُوا یَفْتَرُونَ
 ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺁﻥ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ، ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩﺍﻧﻰ، ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻘﺮّﺏ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﻯ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ    ﺩﺍﺩﻧﺪ؟ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﺁﻧﺎﻥ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﻣﻰ ﺑﺎﻓﺘﻨﺪ.(احقاف28)

آنچه گذشته، از میان رفته. یعنی به تباهی رسیده است. درد من چیستی و چگونگی ام در حال حاضر است، این منم، که اکنون خود را به عنوان خدای خود بربافته ام، به دروغ. و می دانم که در "سیطره وجود" یاری نخواهم شد.
یادم هست که زمانی شاهین می گفت تنها چیزی که مرا نگه می دارد کار هنری است. او خود را در هنر می یافت، درحالیکه من در همین ابتدای کار خودم را در آن گم کرده ام. احساس می کنم که شروع کار هنر عامل بیرون امدن من از غار تنهایی خویش است. هنر باعث شد که خودم را جدی بگیرم. جدی تر از آنچه واقعا هستم. با خودم تعارف ندارم؛ من کار حرفه ای ام را در سینما آغاز کرده ام و به روند فعالیت های خود در مسیر خلق آثار بزرگتر امیدوارم. کار هنر، این پندار غلط را بر ذهن من مسلط گردانده که مهم و بزرگ ام. باید مرا بشناسند و مستحق دیده شدنم. حال آنکه اشکال در نهاد همین جمله است: "من".
این "من" دوم با اولی تفاوت بسیار دارد.
من اول بی چیز بود. خالی و وسیع. و جهان را در خود می یافت. اما نفس پرست نبود. خواهش های خود را با بایدها و نبایدها تطبیق میداد. و "درست" زندگی می کرد. اما من دوم همه خودخواهی و خویشتن پرستی است. خود را بر جهان مسلط می داند و گمان می کند که مهم ترین است.


5. تناقض ناآشنا:
در وضعیتی مغشوشم. از طرفی عشقی بزرگ در دلم احساس می کنم، محبتی زلال نسبت به همه آدم ها و دوستانم. آن قدر که بهترین ها را برای تک تکشان می خواهم. و همین باعث می شود که نتوانم تنهاشان بگذارم. اما این عشق در عمق دلم به "من" دوم نفوذ کرده است. نفس پرستی در کنار عشق به دیگران متناقض به نظر می رسد اما در باطن برای من شدنی است.
به این فکر افتاده ام که یکباره همه چیز و همه کس را رها کنم و بروم خود را خالی کنم. اما مطمئن نیستم که بعد از رهایی، هنوز بتوانم از "خود" دست بکشم.
باید پاگذاشت روی "من"، "خود"، "ایگو" یا هرچه اسمش باشد. و جهان را دید. زلال و بی واسطه. به خود یادآوری کرد که جهان همه در من است، گرچه "من" هیچترین و بی چیزترین عضو جهان است.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۱۳
ا.پ. اَبرام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی