تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ب.ظ

اتمام پروژه رستاخیز - فیلم کوتاه تجربی


نام: رستاخیز
مدت زمان: 9 دقیقه
تولید: مرداد تا دی 95
وضعیت: آماده نمایش.
فایل دانلود: بعد از اتمام دوره جشنواره ها بارگذاری خواهم کرد.



1. به فیلم نگاه می کنم، و به خود. آن روزها را به یاد می آورم که نخستین ایماژهای مسیح مصلوب، در بیابان ذهنم جوانه می زد. او را می بردند تا به صلیب کشند، بی آنکه از ایثارش آگاه باشند یا برکه دلشان وسع پذیرش رحمتی از جانب مسیح و خداوندنش داشته باشد. در آینه این شش نفر، چهره درهم شکسته خود را مجسم می کردم که به خوردن سیب سرخ گناه تن می دهد و دوباره حیات پاک از او سلب می شود.

من مرده بودم و این را می دانستم، مرده که نه، من بارها می مردم و زنده می شدم و باز به خوردن سیبی به مرگ می رسیدم، گناهی پر از لذت. راههای عصیان در برابر خداوند برای تن سرکش من بسیار بوده اند، از همیشه تا هنوز، که انسان بسیار به خدا نادان است و به خویش ستمکارتر.
در روایتی که به یکباره در دلم وسوسه خلق انداخته بود، مسیح سیب زرد را می خورد، و با مرگ خویش انسان را از خاک به زندگی می کشید. یک زندگی دوباره، چنان که یک انسان سزاوار آن است - این شاید اقتباسی باشد از قصه مسیحی که مصلوب شد تا گناهان بشر با خون پاکش شسته شود - و بعد انسان زنده شده، تن مسیح را حمل می کرد و به صلیب می کشید. لبش را به سیب سرخ گناه می آلود و همآمیزی می کرد. حریص بود و حریص تر میشد و آنگاه با بوسه ای که از سر شهوانیت خویش بر لب مسیح می نهاد، او را آگاه می ساخت که این پایان ماجرای غفران است و اندک امیدی به بازگشت انسان نیست.
خواستم مخاطبم را هم در این فرآیند شریک کنم تا به او عتابی داده باشم و پرسشی کرده باشم که آیا شما هم شبیه منید؟ همه شما که نشسته اید و اتفاق را مشاهده می کنید، همین قدر به هوس آلوده اید و اگر فرصتی دست دهد لب مسیح را به لب خود می آلایید؟

2. آنچه مرا جرئت آفریدن اثر می داد، مسئله زیبایی شناسی بود. آن گاههایی که تصاویر فیلم را برای خود مرور می کردم، ظرافت های فرمالی که به گمان خود در آن می دیدم مرا به حرکت وامی داشت. اتمسفر فضا را دوست می داشتم، عاشق آن بیابان شده بودم؛ عشقی واقعی چندان که حالم را خوش و سرم را سبک می کرد. وقتی مسیح را می دیدم که تنش را حمل می کنند، دوربین بر لبش بوسه می نهد و در پایان سیب ایثار را پس می دهد، همه چیز برایم ناب بود و تازگی داشت.
 دیگر مسئله خواستن نبود، من نمی توانستم آن را نسازم. هوس تصویر کرده بودم و این میل چنان قدرت داشت که بیهودگی و پرسش های بیهوده را درباره چرایی ساختن از من می زدود. مثل هر عاشق دیگری تمام ایراداتی که گاهی به فیلمنامه می گرفتند - و بعضی شان هم خالی از حقیقت نبود - به چشمم نمی آمد.

3. همیشه نیم نگاهی به آینده شغلی ام داشته ام. برای کسی که نمی خواهد کار کلاسیک کند و یا اصول متعارف جذب مخاطب را رعایت کند، تنها چاره ادامه دادن در مسیری که یاوری جز خود هنر نیست، دست یازی به فرصت جشنواره های فیلم است. در آن جاست که چشم ها به آثار تازه گشوده می شود. از این نظر در برهه زمانی خوبی به دنیا آمده ایم. وقتی که پایه های سینمای غیرتجاری آن قدر استوار هست که بتوان به موفقیت در این مسیر چشم امید داشت. هر چند پر از ناهمواری باشد و نیازمند صبر و حوصله. که شاید همین کم حوصلگی و بی صبری ضعفم بزرگم باشد. به هر طریق، از همان آعاز کار چشمی امیدی به دیده شدن فیلمم در فضای جشنواره ها داشتم، بلکه بتوانم برای کارهای بعدی سرمایه ای یا تهیه کننده بیابم.

4. و حالا مدام این پرسش را از خود می کنم که آیا از کار راضی ام یا نه؟ هم بله، هم نه و باید دید چه می شود.
فرم نهایی کار برایم رضایت بخش است، تا اندازه ای به زیبایی شناسی اولیه مورد نظرم نزدیک شده ام. و برغم کاستی هایی که گوشه ای ش به چشم خودم می آید و گوشه های دیگرش را ممکن است دیگران ببینند، از آن چه در برابر خویش می بینم لذت می برم. در این ماههای اخیر نگرانی بزرگم موسیقی بود، چرا که کار مدام عقب می افتاد و مطمئن نبودم به نتیجه مطلوبی در آمیزش تصویر و موسیقی برسم. اما خدا را شکر این را به خوبی حس می کنم که آهنگساز حس فیلم را به خوبی درک کرده و آن چه ساخته به آن چه باید باشد نزدیکی قابل توجهی دارد.
اما مسئله ای بزرگتر هست که مدام فراموشش می کنم و مدام تخریبم می کند. این فیلم درباره گناه و انسان گناهکار است. آن را ساختم تا پیش از هرچیز شاهدی باشد برای احساس تلخ خودم از تجربه گناه. فیلم به خوبی از پس خود برآمده و زیباست، اما من چه؟ واقعیت این است که بعد از اتمام این تجربه، در فیلم زیبایی بسیار می بینم اما چهره خود را زشت و زشت تر می یابم. چرا که من هنوز همان شش نفرم و حالا نه تنها لبم که بخش های زیادی از وجودم در دریای سیب های سرخ شناور است. چه باید کرد؟ این شب ها مدام از او آمرزش می خواهم، اما این کافی است؟!
و اما توضیح آخر این که نمی دانم در جشنواره ها برای فیلم چه اتفاقی می افتد. متاسفانه یا خوشبختانه هیچ ایده ای در این باره ندارم. نمی دانم فیلم-بین ها و فیلم-دان ها و داورها چه خواهند گفت و کرد. نگرانم کمی. چرا که پروژه های بعدی من، فارغ از ترجمه یک کتاب و ساخت مستندی که به زودی آن را کلید می زنم، نیازمند جذب سرمایه اند. به یاری خدا می خواهم فیلم بلند بسازم، به این شرط که تا ابتدای تابستان 96 سرمایه لازم را جذب کرده باشم. فعلا باید صبر کنم و مشغول نوشتن فیلمنامه بعدی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۲۴
ا.پ. اَبرام

نظرات  (۱)

۲۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۵ عرفان پاپری دیانت
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

تبریک ویژه. زودی ببینیم ش ایشالا
پاسخ:
همان به است که پنهان بماند آب حیات
که آب شور فزون دارد این زمان مقدار... :(

ممنون. برات میارم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی