تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ق.ظ

رباب، زنی پیش آفتاب

تاملی بر داستانِ "رباب، زنی پیش آفتاب"
نوشته محمدحسین توفیق زاده


سکوت من در برابر تاریخ و اختگی نرینه ام در ماتحتِ تاریخ نویسان؛ یا من پیروز خواهم شد و کتاب تاریخ را به آتش خواهم کشید، یا آنان به ذوق و عاطفه ام تجاوز خواهند کرد.
من صدای انسانم و زجه رَباب، که با هر دمش تواربخ را به تمسخر می گیرد.

باید که اعتراف کنم، و چه اعترافی بهتر از آن که پیش رباب گفته شود؟ که من دیرزمانی است بالاجبار فاحشه علمِ لاینفع بوده ام  و جاکیشم تاریخ بوده است. تاریخ، این ظلمت بی انتها که مرا از حجم عظیم آگاهیِ "کنونی و اینجایی" محروم داشته است و به دریوزگی خاکستر تن های مردگان وامی دارد. خواندن تاریخ، یعنی آن که مدام سرت را برگردانی تا گذشته را دریابی، حال آنکه نور آفتاب بر تو عمود می تابد و در لحظه دم و بازدمت خواهش های عظیم زندگی در جریان است.

دروغ پی دروغ، توصیفات بی روحی که از وقایع گذشته به نوشته درآمده است. و اشتباه پشت اشتباه، حفظ تاریخ تولدها و مرگها در ذهن. آن چه من مدام می کردم.

ذهن منطقی انسان همیشه وقایع را به صورت متوالی چینش می کند، سطح اتفاقات را بی آن که به عمق برسد لمس می کند و نتایج بیخود و احمقانه می گیرد. تاریخ شرح "آنچه گذشت" هاست، نه "چگونه گذشت ها" و ذهنی که جز اتفاقات به خاطر نسپرد، تنها با تل خفیفی از واقعیت دست و پنجه نرم خواهد کرد.


***


با یک متن موثر مواجه ایم. متنی که توجه صادقانه اش به کلمات، به مرابطه ای موفق می انجامد. و نتیجه اش فهمی مستقیم میان نویسنده، خواننده و مخاطب. از رنج رباب تا عشق نویسنده، به چشم های بی فروغ خواننده ای که سال هاست بار سنگین محرومیت را بی آن که خود بداند به دوش کشیده است. محرومیت از روح زندگی و رنجی که به پالایش روح می انجامد.

خواندن این کتابِ در دستِ چاپ، برایم اتفاق تازه ای بود. صادقانه بگویم؛ همچنان در تاملم و هنوز مطمئن نیستم که این کلمات سزاوارند آن چه را در مرابطه ما سه نفر گذشت یا نه. دست محمدحسین بر کاغذ می رفت، دست رباب زیرآفتاب می سوخت، و دست من از خشم حاصل از یک زندگیِ از دست رفته مشت می شد. گویی جهان را تاب نمی آوردم، آن گاه که متن را می خواندم و گذشته و آینده در اکنون خلاصه می شد. آن گاه که عاشورا دیگر یک واقعه تاریخی نبود، آن را در هر ده تپشِ نبضم احساس می کردم. تشنگی آن جماعت یک رخداد ساده نمی نمود، در استشمام هوای خشک اطرافم می فهمیدم اش. و رباب نه فقط همسرِ یک امامِ شهید، که اینک خلوصِ دردِ شهادت در زانوان رنجور من بود. و صدای ایمان بلندتر از همیشه در سرم می پیچید، وقتی که انعکاس عشق رباب در آینه های ذهنم تکرار می شد. چه عکس هایی، چه نوری که تلالوءاش چشمانم را می شست و سیمان های دیوار اتاق را فرومی ریخت، تا از خاکستری این قرن رها شوم و قدم بگذارم در آن صحرایی که عشق باریده بود.

تاریخ به ما گفته است در آن صحرا چه اتفاق افتاد، اما از عمق بغض رباب آگاهمان نکرده است. تاریخ می تواند بگوید چه کس باایمان بود، بی آن که از چیستی ایمان حرف بزند. می تواند از سالروز ازدواج عشاق خبر دهد، بی آنکه چگونگی عشق ورزیدن را بفهماند. قادر است رنج کشیدگان را نام ببرد، اما نمی تواند رنج آنان را به درستی بشکافد. تاریخ جنگ ها را معرفی می کند، اما تا ژرفای تلخی فاجعه نمی رود.

تفاوتی قائل می شوم میان دانش و آگاهی. دانش آن است که به تو بگویند رباب زن حسین بود و در جنگ حضور داشت و سپس به اسارتش بردند. آگاهی آن است که بفهمی در زجه های او چه عشق ها جریان داشت و چه قلب ها می تپید. و در هر اشکش چه جهانی زنده بود، با هزاران نسیم و نوای مرغانی که پر می کشیدند تا سیمرغ شوند. ربابِ اول چهارده قرن است که به مرگ رسیده و ربابِ دوم در همین لحظه به قوی ترین حالت ممکن زندگی می کند؛ هنوز تا همیشه. اولی را تاریخ می شناساند و دومی را هنر.

در این اثر با یک هنرمند مواجه شدم. تبریک به تو که حالا این قدر خوب می نویسی.


***


باید اتفاقی دیگری بیافتد تا تغییری جدی تر در من رخ دهد. باید واقعا بتوانم از تاریخ دل بکنم و دوباره به هنر برسم. تاریخ مکاتب را دور بریزم، تاریخ فلسفه را بسوزانم، و تاریخ هنر را از ذهن خارج کنم. همیشه گوشه چشمی باید به آنان داشت، اما در بندشان نباید بود. این همان است که امیر گفت و محمدحسین تصریح کرد. حالا راحت تر احمق های تاریخ خوان را به تمسخر می گیرم، گرچه خود یکی از آنان بوده ام.

و اکنون بی آن که نگران وضعیت یک فیلم در روند تاریخ سینما باشم، از تماشای آن لذت می برم. بی آن که یک فیلسوف را با تاریخ فلسفه بسنجم، به خواندن کتابش تن می دهم. حالا وقتش رسیده با "اکنون" معاشقه کنم، بی آن که به گذشته وسوسه شوم.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۴
ا.پ. اَبرام

نظرات  (۱)

۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۶ محمدحسین توفیق‌زاده
ممنون امین جان.
سرشار شدم از حضور :-)
پاسخ:
:-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی