تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۴۴ ب.ظ

تفاسیر

 چیزی در حال وقوع است که اجازه نوشتن را مدام از من سلب می کند. چیزی که باعث شد تمام نوشته های پیشینم را هم حذف کنم و دوباره همه چیز را از ابتدا شروع کنم.
گمان من این است که نوشتن از هر چیز نیازمند نوعی اطمینان ناخودآگاه از آن است که انسان را به کنش و بیان وامی دارد. کسی که از هیچ چیز اطمینان ندارد، سکوت را به گزافه گویی ترجیح می دهد.


دروغ گفته ام اگر ادعا کنم که دوباره درحال متولد شدن ام. اما این عاری از حقیقت نیست که در این روزها، عشق تنها چیزی است که برایم باقی مانده و در ساحت دیگر مفاهیم، تمامی دال و مدلول هایم به هم ریخته اند و ذهنم بیش از آن که کنشی از خود بروز دهد، به آنچه بر سرش می آید واکنش می دهد.


نمونه اش همین میل لایزالم به چخوف خوانی است؛ من نیستم که چخوف می خوانم. او مرا با خود می برد و در آن درک اگزیستانسیالیستی تلخ اش از زندگی غرق می کند. او بر من مسلط می شود و بی آن که آگاهانه تصمیم گرفته باشم، دیالوگ های شخصیت هایش را مکررا ادا می کنم.
حالا پنداشته های ذهنی پیشینم به قراردادهایی پراکنده تنزل یافته اند. همین باعث می شود که از نوشتن بترسم و مثل سابق مدعی و حراف نباشم. و به جای تاثیرگذاری، به جست و جوی تاثیرپذیری باشم. گرچه می دانم پرتگاه یعنی همین که درحال انجام کاری باشی اما ندانی چرا آن را انجام می دهی.


دیروز توی حیاط دانشکده وقتی گربه را بغل کرده بودم و نوازشش می کردم، از تغییر خود آگاه تر شدم. من مدت بسیار زیادی به فلسفه متکی بودم تا زیبایی شناسی. حالا درست برعکس شده. من از نوازش این گربه حس بهتر دارم تا خواندن جمهوری افلاطون. به خود می گویم که چه خوب بود روزهایی که می توانستم اطمینان داشته باشم و متهم کنم. روزهایی که می شد فکر کنم و به نتیجه ای دگماتیک برسم. و این چه قدر احمقانه است که کسی فقط به زیبایی شناسی متکی باشد و بیهودگی زیستن را -زمانی که هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد- نفهمد.


با خود می گویم همه اش تقصیر سانتاگ است. درست در بدترین موقعیت ممکن سراغم آمد. درست وقتی به زیبایی گرایش داشتم، با من حرف هایی زد که نباید می زد. من تمایل داشتم که بار دیگر از زیر بار مسئولیت های فکری خود رها شوم، و سانتاگ دقیقا همین کار کرد. این زن لعنتی که این قدر خوب حرف می زند و خوب استدلال می کند. نمی فهمم چرا وقتی که حتی باید با او مخالفت کنم، نمی توانم. شنیدن حرف های او تجربه ی اطمینانی دلپذیر است. مهم نیست که درباره ادبیات حرف می زند یا روانشناسی، مهم این است که خوب همه چیز را به هم پیوند می دهد. گرچه درست و غلط درمیان حرف هایش بسیار است، نمی گذارد علیه اش حرف بزنم. حس حقارت می کنم دربرابر این نثر، حس گم بودگی و کم فهمی.


او برایم توجیه کرد که زیبایی شناسی هنری نوعی ادراک خودآیین است که هنرمند و مخاطبانش را دست کم به هنگام مواجهه با اثر هنری، از فلسفه و دین بی نیاز می کند. از حرف هایش این را هم استنباط می کنم که اگر مقصود هنرمند از خلق اثر، رسیدن به غایت زیبایی شناسانه باشد، هنر برای او مثل نوعی آیین عمل می کند. آیینی که اعتبارش را از ذات خود می گیرد نه از غیر.
اما هیچ کدام از این ها دلیل نمی شود که حرفش را واقعا قبول کنم. نمی توانم این را بپذیرم که زیبایی به کنش های هر روزه ما اعتبار می بخشد. حتی اگر وجود مقدم بر ماهیت باشد، زیبایی ماهیتی نیست که انسان بتواند با چنگ زدن به آن، دلهره های روزمره اش را از درست و غلطی کارهایش از میان بردارد.


این بازگشت بچگانه را به -هنر برای هنر- دوست ندارم. گرچه به نظر نمی رسد خود سانتاگ هنر را برای هنر بخواهد. اصلا آدمی که این همه مخالف جنگ بوده نمی تواند فقط برای هنر نوشته باشد. برغم این که نه او چنین می خواهد و نه من، ایده های پراکنده اش مرا به همین سمت سوق می دهد.

تاثیر سانتاگ چنان بود که مجبورم کرد حتی نام وبلاگم را تغییر دهم. مقاله "علیه تفسیر"، در من هیاهویی از واکنش های ضد و نقیض ایجاد کرد. او در مقام نقاد متذکر می شود که هنر بدون آنکه تفسیر شود به وجود خود اعتبار می دهد. از این نتیجه گرفتم که اگر زندگی هم هنر باشد، پس نیازی به تفسیر ندارد. اما خود با این مخالفم. دل سپردن به زیبایی شناسی زندگی بدون مدرکات فلسفی، قابل دفاع نیست. دفاع نیاز به دلیل دارد و هیچ دلیلی برای "زیستن بدون دلیل" وجود ندارد، حتی اگر زندگی مملو از ادراکات زیبایی شناسانه باشد.


در تشویش ام و نگران بیهودگی و انحطاط معنا، درست در وقتی که بیش از پیش نیارمند کشف و شهودم. نام وبلاگ خود را گذاشتم "تفاسیر"، تا تکیه گاهی باشد برای این بینش که زندگی بدون تفاسیری که از آن می کنیم، بی معنا و بیهوده است. من در این وبلاگ جدید، بیش از آنکه در پی بروز آرای خود باشم، از بیهودگی فرار می کنم؛ نوشتن به مثابه ی گریز از بیهودگی زیستن؛


بعد از این متن، حالم خیلی بهتر است. حالا فکر می کنم که معنا و زیبایی به توازن رسیده اند. چه خوب که این لحظه با کلمات ثبت می شود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۰۳
ا.پ. اَبرام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی