تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

تفاسیر

گاه نوشته های امین پاک پرور

از تو به تو بازگشته ام
از نگاهی بر تو تا تاملی بر خویش
وآنگاه
تفسیر پی تفسیر
از راهی که به سوی تو می رود
تا آن چه بر زبانم جاری است

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۹ ق.ظ

عشق و شعور و اراده


- من این شبا خیلی دلتنگم.

عمیقا.

و بشدت.

دلتنگ یه معشوقه قدیمی.

نمی دونم چه خاکی به سرم کنم.



+ اشتباه رفتی

اگر عاشق بودی, اون معشوق دلتنگیت رو با انعکاس دادنش در هر موجودی توجیه میکردی

و با دیدنش دلتنگیت برطرف میشد

و انرژی مند میشدی و نق نمیزدی



- وقتی دلتنگ میشم و نمی تونم صداشُ بشنوم, جدا در عذابم.



+ منم.

لیکن این چیزها موجب تقویت اراده ست

و تقویت اراده موجب آدم بهتر شدن

تو هر زمینه ای

از معمولی بودن به در اومدن

ما که هرزه های روزگار نیستیم . ما باید عاشق بشیم

کاش عاشق بشیم

و کاش شعورمون به عشق برسه

که عشق اگر عشق باشه خودش کوه شعوره

ولی دلتنگی و سوزش جزش نیست؟ چرا, تا نهایت.



- قسمت آخرش دردناکه.



+ دردناک نیست.

قاعده ست

شرطه. وجوده. ذاته

مثل جاذبه

که افتادن جزشه



- قاعدهِ دردناکیه.

مث افتادن رو زمین که استخون درد میاره.


+ کنار بیا باهاش.

بزرگت میکنه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۹
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ق.ظ

عاشقی به خویش

 شاید اگر تنها یک اصل بر جهان انسانی حاکم باشد، آن است که آدمی خودش را دوست دارد. دوست داشتنی عمیق اما بی دلیل.
پرسش این است که "چرا خودمان را دوست داریم؟"
فرقی نمی کند که چنان عشقی، به عنوان غریزه تعریف شود و یا موضوعی فراطبیعی، هر چه که هست اولا:
به کنش های ما جهت حفظ بقای خویش معنا می دهد؛ کنش های فردی مثل غذا خوردن که بدن ما را حفظ می کند و یا کارهایی که انجام می دهیم تا وجهه و وقارمان در اجتماع حفظ شود و مقبول جمع باشیم.
و دوما:
به کوشش بی وقفه ما برای لذت بردن هویت می بخشد. خواه رضایت جنسی باشد، خواه لذت از دیدن روی معشوق، و یا خواندن یک کتاب.

ما همواره برآنیم تا "بمانیم" و "لذت ببریم". و این هر دو ناشی از آن است که ما مهمترین معشوق خویشیم.
حتی وقتی عاشق می شویم، به این معنی است که در جهان بیرون یک زیبایی منحصر بفرد یافته ایم و آن را برای "خود" می خواهیم.
اما پرسش مهمتر آن است که "آیا لایق چنان عشقی هستیم؟" شاید سوال کردن درباره چرایی عشق مضحک باشد، اما این جا مسئله ارزش و لیاقت است. و یافتن و تبیین ارزش، نیازمند استدلالی علی و معلولی است.
به راستی، لایق این همه عشقی که هر روز به خودمان هدیه می کنیم، هستیم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۶
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ق.ظ

عاشقی به مثابه ایمان

 
ذهن انسان به معنا محتاج است، فارغ از آنکه در جهان واقعی معنایی وجود دارد یا نه.
چندان مهم نیست که معنا در جهان هست و می یابیم اش، یا نیست و می سازیم اش. مهمتر آن است که زندگی بدون معنا به سر نمی شود.
اجزای طبیعت، آهن یا گل، به خودی خود ممکن است با معنی باشند یا بی معنی، اما به هر حال "نگاه" و "توجه" انسان به آن ها، برای آن ها معنا می آفریند. "توجه" نه به این معنا که به ظاهر آن ها "نگاه" کنیم، که به منظور یافتن حقیقتی ماورای آن ها.

در جهان سنتی و متون کلاسیک، از رسالات افلاطون تا قرآن، تمامی اشیاء تمثالی از یک حقیقت فراتر و جلوه ای از جهان مثلی اند.
اما چنان حقیقتی هیچگاه دیدنی نیست، پس اعتقاد به آن نیز چندان به سادگی میسر نمی شود. آن چه به حقیقت و یا جهان مثلی تعبیر می شود، تنها وقتی می تواند قابل اعتنا باشد، که انسان به وجود آن احساس نیاز کند.
آدمی به وجود حقیقت نیازمند است تا بواسطه آن برای زندگی خود معنا بیابد یا بسازد. و لازمه رسیدن به چنان معنایی، دست یافتن به "ایمان" است. ایمان به آنچه دیدنی نیست اما ضرورت دارد. ایمان با همه تناقض ها و دشواری هایش.

اما در جهان مدرن، یک بلای بزرگ بر سر ایمان آمده؛ این که بزرگی و کارکرد ایمان تنها به مفهومی سنتی و امری ارتجاعی فرو کاسته شده است.
پس انسان برای دسترسی به معنای زندگی چه می کند؟
در دنیای مکانیکی مدرن، که جز کار و سرمایه ارزش دیگری وجود ندارد و حقیقتی در ورای آهن ماشین و بتن ساختمان دیده نمی شود، عشق در جایگاه ایمان قرار می گیرد. انسان برای آنکه زندگی خود را به سر کند و به بودنش دلخوش باشد، به جای جست و جوی حقیقت نادیدنی، به کند و کاو زیبایی عینی روی آورده است.

زیبایی آن چیزی است که می تواند با 5 حس درک و فهمیده شود. خواه زیبایی ساحل دریا باشد خواه چهره یار. برای انسان عصر جدید، شناخت زیبایی به خودی خود به یافتن و یا آفرینش معنا تبدیل می شود. و عاشق شدن همان نقش ایمان را ایفا می کند. که همیشه باید چیزی باشد تا انسان را از زندگی راضی نگه دارد. حال این رضایت می تواند از یافتن و ساختن حقیقت و معنای حاصل از آن باشد، یا شناخت زیبایی. که اولی فرزند دین است و دومی زاده هنر.
سوال این است که می توان هنر و دین را با هم به توافق رساند؟
و اینکه آیا عشق بدون ایمان کافی است؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۳
ا.پ. اَبرام
شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

کدام واقعی ترید؟ تو یا این رنج مدام؟


 بیماری بیماری است، مهم نیست اسمش چه باشد، مهم آن است که چقدری درد دارد و چه اندازه دوره درمانش طول می کشد.
من دچار یک بیماری طبیعی جسمی شده ام. اسم نمی آورم که هیچ خوشم نمی آید از حسی که می دهد. اینترنت را برای درآوردن زیر و بم اش زیر و رو کردم. جایی نوشته بود در نواحی معتدل، 90 درصد افراد در زیر 15 سالگی به آن دچار می شوند. این که چرا من جزء آن چند درصد باقی مانده ام به جای خود. ذهن من درگیر روزهای آتی است که باید در خانه بمانم؛ استراحت مطلق، اولین تجویزی است که دکترها برای این نوع بیماری می کنند.

سر آدم که شلوغ باشد، فرصت فکر کردن به خیلی چیزها ندارد، یعنی وقتی مسئولیتی را قبول کرده ای، احساس خفگی می کنی و دست و پا می زنی تا خود را نجات دهی. همین دست و پا زدن هاست که ذهنت را از افسوس ها و امیدها رها می کند و هلت می دهد در جریان زندگی. جایی که فقط ترس عقب ماندن از روند کار برایت باقی می ماند. وقتش رسیده تا در این روزها کارهای عقب مانده ام را سر و سامانی دهم و از شر بعضی ترسهایم راحت شوم.

اما این فقط بخشی از ماجراست. وقتی که مجبور باشی در خانه بمانی، خواه ناخواه وقت هایی هست که ذهنت راه خود را می رود. همان افسوس ها و امیدها با قدرتی نه چندان باورکردنی سراغ آدم می آید و گاهی از هیجان قلب را به تپش می اندازد و گاهی خسته می کند.

در این روزها بیش از همیشه به تو فکر می کنم. به کارهایی که کردم و نباید می کردم و به اشتباهاتی که داشتم و ای کاش می شد رفعشان کرد. به تو که یحتمل بیش از همیشه از من گریزانی، و بازگشتن ات، که معلوم نیست کی قرار است رخ دهد یا اینکه اصلا قرار است برگردی یا نه. و اینکه به خاطر علاقه برمی گردی یا ترحم... و اشتباه آخرم که گویا وضعیت را برای همیشه برای تو تغییر داده است و کاش تغییر نداده باشد. و قضاوت هایی که می کنند درباره من یا تو، که چقدر عجولانه و بچگانه است هر قضاوتی که از دور اتفاق بیافتد. و حال عاشق یا عاشقانت، اگر چیزکی دانسته باشند.
بیش از هر وقت دیگری نگران تو ام. که چه خواهی کرد و چگونه به سر می بری این روزها را.

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

دیگر این که در وقت های درد جسمی، به این فکر می کنم که هیچ چیز واقعی تر از مسائل زیستی و زمینی نیست. ذهن همیشه راست نمی گوید اما جسم صادق است. ذهنت اگر بیمار باشد، باید خیلی زیرک باشی تا بفهمی چه بر سرت آمده است. اما جسم رک و پوست کنده رنگ درد را جلوی چشمت می آورد.
اما از خود می پرسم که فکر کردن به تو واقعی تر است یا رنجی که می برم؟ نمی دانم. اما این رنج از پوست به من نزدیک تر است. درحالی که تو دور ایستاده ای.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۷
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۳۴ ب.ظ

گلایه های بسیار


1. در حضور دیگران:
 باید راه گریزی باشد، از این فضای مجازی لعنتی که وقت را پر می کند و ذهن را تخدیر. تلخ می گذرد. این تلخی برای منی که بر همه چیز و همه کس آسانگیر شده ام نادر است، اما باید کاری کنم. جدا باید کاری کنم.
این فضای آبی تلگرام که پیش از این با فیسبوک به آن عادت داشتم، نه آن آبی است که شایسته کیفیت نام این رنگ است. خسته ام، اما با این همه آدم که به آن ها متصل ام چه کنم؟ مدت هاست به دنبال راه فرار بوده ام. می خواهم به "واقعیت" بازگردم. به "آبی"ها و "لبخند"های واقعی، نه این شکلک ها و استیکرهایی که نه راست و دروغشان روشن است، نه کیفیت عاطفی شان.


2. آدمی و آدم ها:
دلیل ناتوانی ام از فرار را می دانم، من در این فضا با دوستان زیادی در ارتباطم. حدود بیست رفیق صمیمی و نیمه صمیمی و دور و نزدیک که تک تکشان را دوست دارم و به حضور دائمی شان در زندگی شخصی ام گرفتارم. که حتی اگر مدتی بگذرد و آنان سراغم نیایند، خودم دنبالشان می گردم. یا به وبلاگشان سر میزنم یا به تلگرامشان. که حتی وقتی پیام می دهند و به خاطر دوری ذهنم از فضای ذهنشان حوصله شان را ندارم، نیرویی درونی مرا به پاسخ وامی دارد.
اما چه می شود کرد؟ جز این مگر راهی برای ارتباط هست، وقتی که از آن ها دورم و فرصت دیدار نیست؟ فرقی نمی کند این فاصله به اندازه ده خیابان باشد یا هزار کیلومتر...
از خود می پرسم این همه ارتباط را برای چه می خواهم؟ نمی دانم. هیچ گاه خودم را یاد ندارم که این همه به آدم ها عادت کرده، و این قدر به یکایکشان عاشق باشم. عشق من همیشه به انتزاعات بیشتر از همه چیز و همه کس بود. اما چه پیش آمده که شکلک تلگرامی لبخند دوستانم را به لبخند امیلی ترجیح می دهم؟ چگونه باور کنم این تغییر را؟ و مهمتر این که چگونه با آن کنار بیایم؟ تغییر جدیدی ضروری است.


3. دلتنگ تنهایی و ایثار:
من روزهای تنهایی خود را فراموش نکرده ام. روزهای بیگانگی من از جهان و دوری همه از من. روزهایی که ترجیح می دادم دور بایستم و از همان فاصله زیبا و سفید به نظر برسم، به جای آن که نزدیک باشم و سیاهی هایم دیده شود. آخ که چقدر بیگانگی ثمربخش است، انسانی که نمی تواند با جهان و آدم هایش صمیمی شود، یا حتی آن را بشناسد، به خودش نزدیک می شود و این نزدیکی شناخت می آورد. چه چیزی برای انسان می تواند مهمتر از شناخت خودش باشد؟ خودت را که بشناسی، عشق و ایمان و ایثار را می شناسی، و روح و کلمه را می فهمی.
وقت های تنهایی است که می فهمی هیچ نیستی، در حقیقت هیچ تر از هر هیچی، هیچ تر از گرد و غباری که حتی به چشم نیاید. آن وقت می دانی که عشق ورزیدن به خویش ابلهانه تر از هر نوع بلاهتی است. و چون پوچی خودت را می فهمی، پوچی همنوعانت را هم درک می کنی. آن وقت است که می دانی نه خودت و نه هیچ انسانی عمق ایمانت را شایستگی ندارد. اما دانستن ضرورت ایمان به چیزی فراتر من و دیگز آدم ها و آگاهی به آن چه شایستگی حقیقی ایمان آوردن به آن را دارد محصول همین تنهایی است. و هدیه ایمان ایثار است. ایثار در راه درست ها نه در راه کسان.
من بدین آگاهی رسیده بودم که در جهان تنهام، و مجبورم به مرابطه با دنیایی که قوانین خاص خود را دارد. مرابطه ای که از "خود" شروع می شود، به جهان می رود و دوباره به خود می رسد. مسئله "وجود" است. من پذیرفته بودم که در نهایت آن چه می کنم در جهت نفع یا ضرر وجود خودم تمام می شود. و وجود پایاست. آگاهی از این که هر کس در جهان با خودش تنهاست، انسان را متوجه "وجود تنهای خویش" می کند. جهان همه منم، همانگونه که جهان همه تویی. و او همه ی ماست.


4. هنر و هنر فریبکاری:

فَلَوْلَا نَصَرَهُمُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ قُرْبَانًا آلِهَةً بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ وَذَٰلِکَ إِفْکُهُمْ وَمَا کَانُوا یَفْتَرُونَ
 ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺁﻥ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ، ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩﺍﻧﻰ، ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻘﺮّﺏ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﻯ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ    ﺩﺍﺩﻧﺪ؟ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﺁﻧﺎﻥ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﻣﻰ ﺑﺎﻓﺘﻨﺪ.(احقاف28)

آنچه گذشته، از میان رفته. یعنی به تباهی رسیده است. درد من چیستی و چگونگی ام در حال حاضر است، این منم، که اکنون خود را به عنوان خدای خود بربافته ام، به دروغ. و می دانم که در "سیطره وجود" یاری نخواهم شد.
یادم هست که زمانی شاهین می گفت تنها چیزی که مرا نگه می دارد کار هنری است. او خود را در هنر می یافت، درحالیکه من در همین ابتدای کار خودم را در آن گم کرده ام. احساس می کنم که شروع کار هنر عامل بیرون امدن من از غار تنهایی خویش است. هنر باعث شد که خودم را جدی بگیرم. جدی تر از آنچه واقعا هستم. با خودم تعارف ندارم؛ من کار حرفه ای ام را در سینما آغاز کرده ام و به روند فعالیت های خود در مسیر خلق آثار بزرگتر امیدوارم. کار هنر، این پندار غلط را بر ذهن من مسلط گردانده که مهم و بزرگ ام. باید مرا بشناسند و مستحق دیده شدنم. حال آنکه اشکال در نهاد همین جمله است: "من".
این "من" دوم با اولی تفاوت بسیار دارد.
من اول بی چیز بود. خالی و وسیع. و جهان را در خود می یافت. اما نفس پرست نبود. خواهش های خود را با بایدها و نبایدها تطبیق میداد. و "درست" زندگی می کرد. اما من دوم همه خودخواهی و خویشتن پرستی است. خود را بر جهان مسلط می داند و گمان می کند که مهم ترین است.


5. تناقض ناآشنا:
در وضعیتی مغشوشم. از طرفی عشقی بزرگ در دلم احساس می کنم، محبتی زلال نسبت به همه آدم ها و دوستانم. آن قدر که بهترین ها را برای تک تکشان می خواهم. و همین باعث می شود که نتوانم تنهاشان بگذارم. اما این عشق در عمق دلم به "من" دوم نفوذ کرده است. نفس پرستی در کنار عشق به دیگران متناقض به نظر می رسد اما در باطن برای من شدنی است.
به این فکر افتاده ام که یکباره همه چیز و همه کس را رها کنم و بروم خود را خالی کنم. اما مطمئن نیستم که بعد از رهایی، هنوز بتوانم از "خود" دست بکشم.
باید پاگذاشت روی "من"، "خود"، "ایگو" یا هرچه اسمش باشد. و جهان را دید. زلال و بی واسطه. به خود یادآوری کرد که جهان همه در من است، گرچه "من" هیچترین و بی چیزترین عضو جهان است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۴
ا.پ. اَبرام
شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ق.ظ

بازگشت

بازگشت همه به سوی او

بازگشت من به سوی تو

بازگشت او به سوی ما

بازگشت تو به سوی من.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۰۰
ا.پ. اَبرام
يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ

فیلم دانشجویی 4


بالاخره نسخه نهایی فیلم کوتاه ارداویراف آماده نمایش شد. پیش از هر کس، خودم کارمان را به نقد می کشم. از تمام آنچه بر صفحه نمایش هویداست، تنها میزانسن و دکورِ بخش هایی از فیلم راضی ام می کند.
طبقِ معمولِ کارهای ترم نخستِ دانشکده، در ساخت این پروژه هم بالاجبار عجله کردیم تا به موعد تحویل کار به استادمان برسیم.

1. نسخه نهایی فیلم تا اندازه ای با فیلمنامه ای که پیش از این نوشته بودم متفاوت است. تغییرات موجود به دو دلیل صورت گرفته اند: امکان فیلمبرداری در مکان هایی مثل دشت برف گرفته و بیابان را نداشتیم، به علاوه این که احساس کردیم اگر برای همه بخش های فیلم دکور مشابهی انتخاب کنیم، به فضای یکدست تری خواهیم رسید.
 
2. برغم همکاری خوبی که بین اعضای گروهمان شکل گرفت، همچنان معتقدم که بهتر است به جای کار گروهی به این شکل، یک نفر رهبری کل گروه را برعهده بگیرد.

3. مسئله موسیقی فیلم در وضعیت کنونی کارها، تبدیل شده است به دغدغه اولم. برایم به عالمی ناشناخته می ماند. همان طور که تصویر و میزانسن باید درست چیده و ساخته شود، موسیقی هم باید "درست" باشد. این را به خوبی حس می کنم که همچنان باید در این زمینه یاد بگیرم و کار کنم. "صدا" زمینه ای تخصصی در سینماست و یاد گرفتنِ تخصص زمانبر است.

4. اگرچه در این پروژه جدید در برخورد با بازیگرانم راحتتر بودم، اما هنوز کاستی هایی بود که بخشی ش در نسخه نهایی فیلم به چشم می آید. ارتباط کارگردان با بازیگر چنان دشوار است که کارگردان را وامی دارد تا خودش بازیگری بفهمد. به زودی در این زمینه تجربه هایی خواهم کرد.


گروه کارگردانی: معصومه آگاهی، امین پاک پرور، یاسمین قیدر
فیلمبرداری: یاسمین قیدر
فیلمنامه نویس: امین پاک پرور
تدوین: معصومه آگاهی
گریم: مینا سروش
دستیار میزانسن و گریم: مهدیه آگاهی

نام: ارداویراف
ویژگی ها: 6 دقیقه، صامت، سیاه و سفید
موضوع: اقتباسی کوتاه از یک اثر ادبی کلاسیک (ارداویراف نامه)
سرپرست کار: دکتر سیدمحسن هاشمی
دی 1395




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۰
ا.پ. اَبرام
جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ب.ظ

اتمام پروژه رستاخیز - فیلم کوتاه تجربی


نام: رستاخیز
مدت زمان: 9 دقیقه
تولید: مرداد تا دی 95
وضعیت: آماده نمایش.
فایل دانلود: بعد از اتمام دوره جشنواره ها بارگذاری خواهم کرد.



1. به فیلم نگاه می کنم، و به خود. آن روزها را به یاد می آورم که نخستین ایماژهای مسیح مصلوب، در بیابان ذهنم جوانه می زد. او را می بردند تا به صلیب کشند، بی آنکه از ایثارش آگاه باشند یا برکه دلشان وسع پذیرش رحمتی از جانب مسیح و خداوندنش داشته باشد. در آینه این شش نفر، چهره درهم شکسته خود را مجسم می کردم که به خوردن سیب سرخ گناه تن می دهد و دوباره حیات پاک از او سلب می شود.

من مرده بودم و این را می دانستم، مرده که نه، من بارها می مردم و زنده می شدم و باز به خوردن سیبی به مرگ می رسیدم، گناهی پر از لذت. راههای عصیان در برابر خداوند برای تن سرکش من بسیار بوده اند، از همیشه تا هنوز، که انسان بسیار به خدا نادان است و به خویش ستمکارتر.
در روایتی که به یکباره در دلم وسوسه خلق انداخته بود، مسیح سیب زرد را می خورد، و با مرگ خویش انسان را از خاک به زندگی می کشید. یک زندگی دوباره، چنان که یک انسان سزاوار آن است - این شاید اقتباسی باشد از قصه مسیحی که مصلوب شد تا گناهان بشر با خون پاکش شسته شود - و بعد انسان زنده شده، تن مسیح را حمل می کرد و به صلیب می کشید. لبش را به سیب سرخ گناه می آلود و همآمیزی می کرد. حریص بود و حریص تر میشد و آنگاه با بوسه ای که از سر شهوانیت خویش بر لب مسیح می نهاد، او را آگاه می ساخت که این پایان ماجرای غفران است و اندک امیدی به بازگشت انسان نیست.
خواستم مخاطبم را هم در این فرآیند شریک کنم تا به او عتابی داده باشم و پرسشی کرده باشم که آیا شما هم شبیه منید؟ همه شما که نشسته اید و اتفاق را مشاهده می کنید، همین قدر به هوس آلوده اید و اگر فرصتی دست دهد لب مسیح را به لب خود می آلایید؟

2. آنچه مرا جرئت آفریدن اثر می داد، مسئله زیبایی شناسی بود. آن گاههایی که تصاویر فیلم را برای خود مرور می کردم، ظرافت های فرمالی که به گمان خود در آن می دیدم مرا به حرکت وامی داشت. اتمسفر فضا را دوست می داشتم، عاشق آن بیابان شده بودم؛ عشقی واقعی چندان که حالم را خوش و سرم را سبک می کرد. وقتی مسیح را می دیدم که تنش را حمل می کنند، دوربین بر لبش بوسه می نهد و در پایان سیب ایثار را پس می دهد، همه چیز برایم ناب بود و تازگی داشت.
 دیگر مسئله خواستن نبود، من نمی توانستم آن را نسازم. هوس تصویر کرده بودم و این میل چنان قدرت داشت که بیهودگی و پرسش های بیهوده را درباره چرایی ساختن از من می زدود. مثل هر عاشق دیگری تمام ایراداتی که گاهی به فیلمنامه می گرفتند - و بعضی شان هم خالی از حقیقت نبود - به چشمم نمی آمد.

3. همیشه نیم نگاهی به آینده شغلی ام داشته ام. برای کسی که نمی خواهد کار کلاسیک کند و یا اصول متعارف جذب مخاطب را رعایت کند، تنها چاره ادامه دادن در مسیری که یاوری جز خود هنر نیست، دست یازی به فرصت جشنواره های فیلم است. در آن جاست که چشم ها به آثار تازه گشوده می شود. از این نظر در برهه زمانی خوبی به دنیا آمده ایم. وقتی که پایه های سینمای غیرتجاری آن قدر استوار هست که بتوان به موفقیت در این مسیر چشم امید داشت. هر چند پر از ناهمواری باشد و نیازمند صبر و حوصله. که شاید همین کم حوصلگی و بی صبری ضعفم بزرگم باشد. به هر طریق، از همان آعاز کار چشمی امیدی به دیده شدن فیلمم در فضای جشنواره ها داشتم، بلکه بتوانم برای کارهای بعدی سرمایه ای یا تهیه کننده بیابم.

4. و حالا مدام این پرسش را از خود می کنم که آیا از کار راضی ام یا نه؟ هم بله، هم نه و باید دید چه می شود.
فرم نهایی کار برایم رضایت بخش است، تا اندازه ای به زیبایی شناسی اولیه مورد نظرم نزدیک شده ام. و برغم کاستی هایی که گوشه ای ش به چشم خودم می آید و گوشه های دیگرش را ممکن است دیگران ببینند، از آن چه در برابر خویش می بینم لذت می برم. در این ماههای اخیر نگرانی بزرگم موسیقی بود، چرا که کار مدام عقب می افتاد و مطمئن نبودم به نتیجه مطلوبی در آمیزش تصویر و موسیقی برسم. اما خدا را شکر این را به خوبی حس می کنم که آهنگساز حس فیلم را به خوبی درک کرده و آن چه ساخته به آن چه باید باشد نزدیکی قابل توجهی دارد.
اما مسئله ای بزرگتر هست که مدام فراموشش می کنم و مدام تخریبم می کند. این فیلم درباره گناه و انسان گناهکار است. آن را ساختم تا پیش از هرچیز شاهدی باشد برای احساس تلخ خودم از تجربه گناه. فیلم به خوبی از پس خود برآمده و زیباست، اما من چه؟ واقعیت این است که بعد از اتمام این تجربه، در فیلم زیبایی بسیار می بینم اما چهره خود را زشت و زشت تر می یابم. چرا که من هنوز همان شش نفرم و حالا نه تنها لبم که بخش های زیادی از وجودم در دریای سیب های سرخ شناور است. چه باید کرد؟ این شب ها مدام از او آمرزش می خواهم، اما این کافی است؟!
و اما توضیح آخر این که نمی دانم در جشنواره ها برای فیلم چه اتفاقی می افتد. متاسفانه یا خوشبختانه هیچ ایده ای در این باره ندارم. نمی دانم فیلم-بین ها و فیلم-دان ها و داورها چه خواهند گفت و کرد. نگرانم کمی. چرا که پروژه های بعدی من، فارغ از ترجمه یک کتاب و ساخت مستندی که به زودی آن را کلید می زنم، نیازمند جذب سرمایه اند. به یاری خدا می خواهم فیلم بلند بسازم، به این شرط که تا ابتدای تابستان 96 سرمایه لازم را جذب کرده باشم. فعلا باید صبر کنم و مشغول نوشتن فیلمنامه بعدی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۷
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۲ ب.ظ

ارداویراف نامه (ارزیابی سوم)

 حدود یک ماه است که مقدمات فیلمبرداری را فراهم می کنیم. این دومین تجربه جدی من در عرصه فیلم کوتاه است، اما نه به جدیت کار نخست؛ در پیش تولید دو همراه داشتم، مسئولیت کمتری بر دوشم بود. بهرحال عرصه کار فراهم است و جان کندیم تا همین فضای اندک را با کمترین خرج ممکن به عمل آوریم. طی دو روز آینده فیلمبرداری را به سرانجام می رسانیم.

توقعم از این کار به اندازه کار اول نیست. اما تجربه خوبی بود برای آشنا شدن با امکانات موجود و ساز و کارهای ساخت فیلم در این شهر.
همه چیز آسانتر از قبل است. نه فقط به این خاطر که در تهران اهل کار بیشترند و فضا مناسبتر است، که به دلیل فرو ریختن ترسهایم از کار.

این را در حالی می نویسم که برای کار فردا اندکی استرس دارم. با خود مثل همیشه می گویم تلاشم را کرده ام... کم کاری اگر بوده یا اشکالی اگر هست کار تقدیر است. تقدیر گاهی کمک می کند و گاهی نه. چه باک؟


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۲
ا.پ. اَبرام
چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ب.ظ

کمبود

آن چه در جهان هست باید بوده باشد و آن چه باید باشد حقیقت است. پس آن چه از جهان کم است در حقیقت نمی گنجد. و آنچه حقیقت ندارد دروغ است.

آنچه در جهان کم است دروغ است. یعنی هیج چیز در جهان نمی تواند کم باشد. دروغ گفته ام اگر بگویم چیزی کم است، یا چیزی باید باشد که نیست.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۳
ا.پ. اَبرام